تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
وجود تحقق دارد . قوام وجود ، چون واجب بالذات است ، به خود وجود است ، و لذاته موجود است . يعنى وصف از براى غير نيست ، چون در تحقق و وجود خارجى احتياج بامرى خارج از اصل خود ندارد . وجود بذات خود ثابت و قائم است و ثبوت و قوام غير ، بوجود است . ماهيات امكانيه و وجودات خاصه ، بوجود متحققند . حقيقت وجود ابتدا ندارد ، چون چيزى خارج از اصل حقيقت وجود نيست ، آنچه متصور گردد ، مستهلك در عين وجود مىباشد ، اگر از براى وجود ابتدا و اوّلى تصوير شود ، بايد معلول علت خارج از ذات خود و محتاج به غير باشد ، و هر محتاج به غير ، ممكن الوجود است . از براى حقيقت وجود ، انتها نيست . اگر انتها داشته باشد ، بايد داراى نفاد و حد باشد ، و چنين موجودى معروض عدم ، و متصف بضد خود مىگردد و يا حقيقت و ذاتش منقلب مىگردد ، وجودى كه داراى ابتدا باشد ، ناچار مسبوق الوجود بعلتى است كه آن را ايجاد نموده است ، و اگر داراى انتها باشد ، بايد معروض عدم گردد . و عروض عدم بوجود ، مستلزم اتصاف حق بضد و انقلاب آن حقيقت به حقيقت ديگرى است . اصل حقيقت ، موجودى ازلى است ، يعنى ابتداى وجودى ندارد و ابدى است . يعنى عروض عدم بر او محال است ، و چون حقيقت وجود ، صرف هستى و وجوب بحث است ، و بواسطهء معرّا بودن از ماهيات ، حد و انتها ندارد ، اول مطلق است . ازآنجائىكه رجوع همهء حقايق به عين وجود است ، و هر موجودى داراى غايت وجودى است كه بايد به آن رجوع نمايد ، حقيقت وجود ، آخر هر چيزى است . به عبارت ديگر : وجود باعتبار آنكه مبدا جميع حقايق است ، و همهء حقايق از تجلى و ظهور وجود حصول پيدا نموده است ، وجود مبدا همهء اشياء است ، و باعتبار آنكه هر فرعى بايد به اصل خود رجوع نمايد ، وجود آخر و انتهاء و غايت الغايات و نهاية النهايات است . باعتبار آنكه در تمام حقايق متجلى و ظاهر است ، متصف باسم ظاهر است . و ازآنجائىكه اصل ذات و حقيقت وجود محاط واقع نمىشود ، و در عين ظهور ، خفىترين اشياء است ، و هر موجودى از اسم باطن حظ و بهره‌اى دارد ، كه از آن تعبير بوجه خاص و مظهر اسم مستأثر نموده‌اند ، متصف باسم باطن
شرح مقدمه قيصرى بر فصوص الحكم ( فارسى ) — صفحة 143 | سيد جلال الدين آشتياني