حقيقت وجود « 1 » ، باعتبار تجلى در اعيان ، عين موجودات است و باعتبار انبساط ، شامل همهء حقايق مىشود و با قيد وحدت و صرافت ، معيت سريانى با حقايق دارد و احاطهاش بر حقايق ، احاطهء سريانى است ؛ ولى معيت و احاطهء اصل وجود نسبت بموجودات ، احاطهء قيومى است . سرّ اينكه اصل حقيقت وجود ، اظهر از جميع اشياء است ؛ اين است كه ظهور شأن نور و وجود است ، و وجود هر چه تمامتر باشد ، نورانىتر و ظاهرتر است . به همين جهت حقيقت حق كه مقام صرافت وجود است و ماهيات را از ظلمت عدم بعالم نور سوق داده است ، ظاهرترين اشياء است . اين حقيقت هم در مقام عقل ظاهرترين اشياء است ؛ چون مقام صرافت وجود در رتبهء عقلى هم ظاهرتر و جلىتر از مقام شوب و امتزاج وجود با ماهيات و اعدام است ، و هم در مقام شهود و فناء در توحيد ظهور دارد ؛ چون فناء در توحيد و شهود حقيقت وجود ، ناشى از تجلى حق است در قلب عارف سالك ؛ به همين جهت ، خاتم الاولياء ، على بن ابى طالب فرموده است : « ما رايت شيئا الّا و رايت اللّه قبله و بعده و معه و فيه » .
دلى كز معرفت نور و صفا ديد * بهر چيزى كه ديد ، اول خدا ديد
هامش
( 1 ) . حقيقت وجود كه مقام صرافت هستى باشد ، از جميع قيود تنزه دارد « نه كسى زو نام دارد نه نشان » اين حقيقت را به مرتبهء ذات و تمام هويت واجب تعبير نمودهاند بلكه از جهتى وجوب وجود از تعين حقيقت واجب و در مقام متاخر از ذات حق اعتبار مىشود چون از براى موجود مطلق دو اعتبار تصور مىشود يك اعتبار ملاحظهء ذات وجود است بدون لحاظ تعينى از تعينات اين همان مرتبهء حق است كه تعبير به مرتبه هم از آن حقيقت خالى از تسامح نيست بلكه تعبير به حق و هر تعبيرى آن را از مقام خود تنزل مىدهد چون هر تعبيرى مفهم اشاره است « نه اشاره مىپذيرد و نه عيان » حق نيز از اسماء ذاتيه است كه از احديت ذاتيه انتزاع مىشود و مقام احديت مقام بعد از ذات است - اصل حقيقت هيچ تعينى « از قبيل كثرت ، تركيب ، صفت و نعت » ندارد چون تعدد ندارد و صرف وجود و محض هستى است و در مقام ذات تقييد ندارد و قيد خارج هم نظير صفت و نعت در او نيست چون از تعين عقلى و ذهنى مبراست اسم و رسم ندارد ، نسبت و حكم در مقام ذات اعتبار نمىشود چون نسبت و حكم ناشى از تعلق به غير است .