همشان را گلو گرفت از بانگ * جمله بيزار گشته از زر و دانگ
غلغله اوفتاد اندر شهر * شهر چه بلكه در زمانه و دهر
كاين چنين قطب و مفتى اسلام * كوست اندر دو كون شيخ و امام
شورها مىكند چو شيدا او * گاه پنهان و گه هويدا او
خلق از وى ز شرع و دين گشتند * همگان عشق را رهين گشتند
حافظان جمله شعرخوان شدهاند * بسوى مطربان روان شدهاند
پير و برنا سماعباره شدند * بر براق و لا سواره شدند
ورد ايشان شده است بيت و غزل * غير اين نيستشان صلاة و عمل
عاشقى شد طريق و مذهبشان * غير عشق است پيششان هذيان
كفر و اسلام نيست در رهشان * شمس تبريز شد شهنشهشان
گفته منكر ز غايت انكار * نيست بر وفق شرع و دين اين كار
جان دين را شمرده كفر آن دون * عقل كل را نهاده نام جنون
مسافرتهاى مولانا بدمشق در طلب شمس
ظاهرا پس از فحص و جستجوى بسيار از مجموع اخبار بر مولانا مسلم شد كه اينك مشرق آفتاب عشق دمشق است و شمس الدين در آن ناحيت كه اقامتگاه مردان خدا و جاى مراقبت هفتتنان و ابدال است دور از حسد و طعنهء روز كوران و دشمنان خورشيد فاش بسر مىبرد .
دل مولانا نسبة بدين خبر قرار گرفت زيرا اولين ملاقات او با شمس در شام اتفاق افتاده بود و نيز بار نخستين كه شمس از قونيه دلگير شد و سفر گزيد او را از همين نواحى بدست آوردند و مولانا نيز با اين سرزمين سروكار داشت چه چند سال از دورهء جوانى و بهار زندگانى را در اين شهر بطلب دانش و پژوهش حقيقت گذرانيده بود و ياد آن روزگار خوش او را بدانسو مىكشيد .
جنبش و جوشش فقيهان و عاميان قونيه هم خاطر مولانا را كه جز هدايت و رهنمائى و نجات آن قوم منظورى نداشت و پى نشاط دل و سوق ضمير آنان از گلستان