حالات مولانا تعجب مىكردند .
معلوم است كه شمس تبريز مشهور نبود و علاوه بر شهرت پدر و خاندان در علم ظاهر به عقيدهء مردم همتاى مولانا شمرده نمىشد بدين جهت آشفتگى مولانا و پشت پا زدن او بر مقامات خود بعشق و در طلب درويش گمنام بىسروپايى به نظرشان شگفت مىآمد و از تعلق خاطر او بشمس كه برحسب عقيدهء ظاهرى ايشان يكى از بندگان مولانا هم به حساب نمىرفت عجب مىكردند و اين ابيات ولدنامه اقوال و خيالات اهل دمشق را در اين قضيه روشن مىگرداند :
با چنان مستى و چنان جوشش * با چنان عشق و با چنان كوشش
كرد آهنگ و رفت جانب شام * در پيش شد روانه پخته و خام
چون رسيد اندر آن سفر بدمشق * خلق را سوخت او ز آتش عشق
همه را كرد سغبه و مفتون * همه رفتند از خودى بيرون
خانمان را فداى او كردند * امرش از دل بجاى آوردند
همه از جان مريد و بنده شدند * همچو سايه پيش فكنده شدند
طالبش طفل گشته پير و جوان * همه او را گزيده از دلوجان
شاميان هم شدند واله او * كاينچنين فاضل و پيمبرخو
از چه گشتند « 1 » عاشق و مجنون * كاندر او مدرج است صد ذو النون
عالم و عامى و غنى و فقير * مانده خيره در آن فغان و نفير
گفته چه شيخ و چه مريد است اين * كه نبدشان به هيچ قرن قرين
تا جهان شد ز عهد آدم كس * نشنيد اينچنين هوا و هوس
ديده بر روى او هزار اثر * هركه را بوده در درون گوهر
همه گفتند خود عجب اينست * اينچنين ديده كو خدابين است
مثلش اندر دهور نشنيديم * نه چنو در زمانه هم ديديم
كه بود در جهان ازو بهتر * در بزرگىّ و عز ازو مهتر
كه شد است اينچنين وراجويان * هر طرف گشته خيرهسر پويان
شمس تبريز خود چه شخص بود * تا پيش اينچنين يگانه دود . . .
هامش
( 1 ) - گشته است ظ .