اى عجب شيخ ازو چه مىجويد * كه پيش هر طرف همىپويد
جستجو و كوشش مولانا به جائى نرسيد و شمس تبريز روى ننمود ناچار با جمع ياران به قونيه « 1 » باز آمد و ديگربار بارشاد و اصلاح و تكميل خلق پرداخت و سماع بنياد كرد و يكچند در قونيه مقيم بود تا اينكه باز عشق شمس سر از گريبان جان او درآورد و بار ديگر روى بدمشق نهاد .
علت اين مسافرت نيز كه چهارمين سفر مولانا بدمشق مىباشد همان دلتنگى از قونيه و تنگ حوصلگى مردم آن مرزوبوم بود و ظاهرا اخبارى كه بر وجود و ظهور شمس در دمشق دلالت داشت به گوش مولانا رسيده و بدين جهت ديگربار مسكن مألوف را بدرود گفته بدمشق كه برق اميد در آن مىتافت عزيمت فرمود و ماهى چند در آن شهر آرام گرفت و در طلب مطلوب بىآرام و بىقرار بود ليكن اينبار « 2 » نوميدى تمام بحصول پيوست و از شخص جسمانى و پيكر مادى شمس اثرى مشهود نگرديد و مولانا بمعنى « 3 » و صورت روحانى شمس كه در درون او ممثل شده و چون رنگ و بوى با گل و شيرينى با شكر به وجودش درآميخته بود ( هم
هامش
( 1 ) - ظاهرا اين بيت ازين قضيه حكايت كند :برجه اى ساقى چالاك ميان را بربند * به خدا كز سفر دور و دراز آمدهايم( 2 ) - در اشاره به نوميديهاى خود گويد :باز گرد شمس مىگردم عجب * هم ز فر شمس باشد اين سبب
شمس باشد بر سببها مطلع * هم ازو حبل سببها منقطع
صد هزاران بار ببريدم اميد * از كه از شمس اين ز من باور كنيدهرچند ممكن است نوميدى در حال سلوك مقصود باشد چه نظاير اين احوال از خوف و رجا و نوميدى و اميدوارى سالكان را بسيار افتد .
( 3 ) - و شرح اين سخن در ولدنامه چنين است :شمس تبريز را بشام نديد * در خودش ديد همچو ماه پديد
گفت گرچه بتن ازو دوريم * بىتن و روح هر دو يك نوريم
خواه او را ببين و خواه مرا * من ويم او منست اى جويا
گفت چون من ويم چه مىجويم * عين اويم كنون ز خود گويم
وصف حسنش كه ميفزودم من * خود همان حسن و لطف بودم من
خويش را بودهام يقين جويان * همچو شيره درون خم جوشان
شيره از به هر كس نمىجوشد * در پى حسن خويش مىكوشد