تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 82

مساهمون:

ص٨٢
در غمام غموم فروماندند همانا كه حضرت مولانا در عقب رقعه فرمود نوشتن كه معلوم راى عالم‌آراى علما باشد كه مجموع خوشيهاى جهان را از نقود و عقود و عنقود و اعراض و اجناس و آنچه در آيت زين للناس است و جميع مدارس و خانقاهها را به خدمت صدور مسلم داشته به هيچ منصبى از آنها نگران نيستيم و به كلى على ( عن ظ ) الدنيا و ما فيها قطع نظر كرده‌ايم تا صدور را اسباب متوافر و لذات مرتب و مستوفى باشد و زحمت خود را دور داشته و در كنجى منزوى گشته‌ايم و در خانهء خمول فروكشيده‌ايم چه اگر آن رباب حرام كه فرموده بودند و نفى كرده به كار عزيزان شايستى و بايستى حقا كه دست از آنجا باز كشيده آن هم ايثار ائمهء دين مىكرديم و از غايت ناچيزى و ناملتفتى رباب غريب را بنواختيم چه غريب‌نوازى كار مردان دين و خاصان يقين است و اين غزل فرمود :
هيچ مىدانى چه مىگويد رباب * ز اشك چشم و از جگرهاى كباب « 1 » »
مولانا در جواب اين پيغامها چنان كه ديديم جوابهاى لطيف مىداد و بسخنان گرم و نرم آن سنگدلان دم سرد را در كار مىكشيد و ناسزاها و گزاف‌گوئيها را بخلق جميل تحمل و بدگويان را به راه صواب ارشاد مىفرمود و گوش به فرياد بدخواهان نمىداد و مجالس سماع را گرمتر مىداشت چنان كه قوالان و سرودگويان و نوازندگان چنگ و رباب از كار مىرفتند و مولانا همچنان چرخ مىزد و شورهاى عجب مىكرد و ما شرح اين حالت را به فرزند مولانا بازمىگذاريم كه به بيانى هرچه صريح‌تر مشاهدات خود را بدين‌طريق شرح مىدهد :
نيست اين را نهايت آن سلطان * بازگو چون شد از فراق و چسان روز و شب در سماع رقصان شد * بر زمين همچو چرخ گردان شد بانگ و افغان او بعرش رسيد * ناله‌اش را بزرگ و خرد شنيد سيم و زر را به مطربان مىداد * هرچه بودش ز خان‌ومان مىداد يك زمان بىسماع و رقص نبود * روز و شب لحظهء نمىآسود تا حدى كه نماند قوالى * كه ز گفتن نماند چون لالى
هامش
( 1 ) - و تمامى اين غزل كه از غرر غزليات مولاناست در كليات شمس ، طبع هند ، صفحه 111 توان يافت .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 82 | بديع الزمان فروزانفر