هولانگيز بتخته پارهاى كه به اندك موج زير و زبر گشته بنياد هستى آدمى را بر باد مىدهد تسليم مىكنند در آن طوفان غم دل به خبرهاى بىاساس داده بود و شور و بىقرارى خود را به گفتهء مسافران تسكين مىداد و از هركس قصهء شمس مىخواست و مىگفت : « 1 »
لحظهء قصهكنان قصهء تبريز كنيد * لحظهء قصهء آن غمزهء خونريز كنيد
و چندان فريفتهء خبر بود كه پس از استتار شمس « هركه به دروغ خبرى دادى كه من شمس الدين را در فلان جا ديدم در حال دستار و فرجى خود را به مبشر ايثار كردى و شكرانهها دادى و بسى شكرها كردى و شكفتى مگر روزى شخصى خبر داد كه شمس الدين را در دمشق ديدم نهچندانى بشاشت نمود كه توان گفتن و هرچه از دستار و فرجى و كفش پوشيده بود بوى بخشيد ، عزيزى گفته باشد كه دروغ مىگويد او را نديده است مولانا فرمود كه براى خبر دروغ او دستار و فرجى دادم چه اگر خبرش راست بودى بجاى جامه جان مىدادم » و گويا اين بيت اشاره بدين سخن باشد :
خبر رسيده بشام است شمس تبريزى * چه صبحها كه نمايد اگر بشام بود
مولانا پس از جستجوى بسيار بىاختيار و بىقرار و يكباره آشفتهحال گرديد و سررشتهء اختيار و تدبيرش از دست برفت و شب و روز از غايت شور چرخ مىزد و شعر و غزل مىگفت و « بعد از چهلم روز دستاردخوانى بر سر نهاد و ديگر دستار سپيد بر سر نبست و از برد يمانى و هندى فرجى ساخت تا آخر وقت لباس ايشان آن بود » تبديل طريقه و روش مولانا و گرمى او در سماع و رقص همچنانكه « 2 » عدهاى از ارباب ذوق و اصحاب حال را مجذوب و ربوده و پروانهء وجود وى گردانيد ، جماعت فقها
هامش
( 1 ) - اين بيت مولانا هم از همين معنى حكايت مىكند :هركه كند حديث تو بر لب او نظر كنم * ز آن هوس دهان تو تا لب ما مزيدهاى( 2 ) - مانند قاضى شمس الدين ماردينى و سراج الدين ارموى از فقهاء صاحب حال كه مريد مولانا گرديده و از بادهء وجود او سرگرم و مستان شده بودند و مولانا به كثرت مريدان خود اشارت كرده گويد :دو هزار شيخ جانى به هزار دل مريدند * چو خديو شمس دين را ز دل و ز جان مريدم
علمى بدست مستى دو هزار مست با وى * به ميان شهر گردان كه خمار شهريارم