رنگ و بو به گلستان جان و مرعاى عشق « 1 » دل چون چنگ را با زخمهء خوشآهنگ آسمانى بنوا درآورده اشعار و غزل مىسرود رنجه و آزرده گردانيد ناچار دلش از مسكن مألوف بگرفت و در طلب يار سفر كرده و تأليف خاطر پراكنده عزيمت دمشق « 2 » فرمود و در راه اين غزل را كه مشتمل بر علت اين سفر نيز هست بنظم آورد ،
ما عاشق سرگشته و شيداى دمشقيم * جان داده و دلبسته به سوداى دمشقيم
آن صبح سعادت چو بتابيد از آن سوى * هر شام و سحر مست سحرهاى دمشقيم
از روم بتازيم دگر بار سوى شام * كز طرهء چون شام مطرّاى دمشقيم
از مسكن مألوف چو بگرفت دل ما * ما طالب تأليف ز ابناى دمشقيم
مخدومى شمس الحق تبريز چو آنجاست * مولاى دمشقيم و چه مولاى دمشقيم
مولانا در دمشق مجلس سماع و رقص ساز كرد و پيوسته با فغان و زارى و بىقرارى شمس را از هر كوى و برزن مىجست و نمىيافت و از سر اشتياق نالهء پرسوز برمىآورد و اشعار غمانگيز مىسرود كه :
چند كنم ترا طلب خانه به خانه در بدر * چند گريزى از برم گوشه به گوشه كو بكو
به روايت ولدنامه بسيارى از مردم دمشق كه اهل ديد بودند بمولانا گرويدند و مال و خواسته در قدمش نثار مىكردند و برخى نيز كه از سرّ كار خبر نداشتند از
هامش
( 1 ) - از اين ابيات مولانا اقتباس شده است :من و دلدار نازنين خوش و سرمست همچنين * به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو
اين دل همچو چنگ را مست و خراب و دنگ را * زخمه به كف گرفتهام همچو ستاش مىزنم
هر رگ از اين رباب نو زخمهء نو نواى نو * تا ز نواش پى برد دل كه كجاش مىزنم
شرح كه بىزبان بود بىخبر دهان بود * بهر شماست اين نوا بهر شماش مىزنمو اصطلاح مرعاى عشق درين بيت مذكور است :لاغران خسته از مرعاى عشق * فربهان و تندرستان مىرسند( 2 ) - گويا دربارهء اين سفر و سفر دوم فرمايد :بجان عشق كه از بهر عشق دانه و دام * كه عزم صد سفرستم ز روم تا سو شام
دل عزم سفر دارد اندر طلب آن شه * چون سوخت پروبالش زين مرغ سفر نايد
اخبار ندانم من آثار ندانم من * تا از بر آن دلبر آثار و خبر نايد
بغم فرونروم باز سوى يار روم * بدان بهشت و گلستان نوبهار روم
جوار مفخر آفاق شمس تبريزى * بهشت عدن بود هم در آن جوار روم
من چو جاندارى بدم در خدمت آن پادشاه * اينك ( ليك ظ ) اكنون در فراقش مىكنم جان سايئى
در هواى سايه عنقاى آن خورشيد لطف * دل به غربت برگرفته عادت عنقايى