پس از غيبت و استتار شمس خبر كشته شدن او در قونيه انتشار يافته بود و مولانا « 1 » هم از اين واقعه جانگزاى آگهى داشت ولى دلش بر صحت اين خبر گواهى نمىداد و آشفتهوار بر بام و صحن مدرسه مىگشت و بسوز دل آه مىكشيد و اين دو رباعى را به درد تمام مىخواند : « 2 »
از عشق تو هر طرف يكى شبخيزى * شب گشته ز زلفين تو عنبربيزى
نقاش ازل نقش كند هر طرفى * از بهر قرار دل من تبريزى
* * *
كه گفت كه آن زندهء جاويد بمرد * كه گفت كه آفتاب اميد بمرد
آن دشمن خورشيد برآمد بر بام * دو چشم ببست و گفت خورشيد بمرد
باز در مجمعى كه اكابر حاضر بودند گفت :
كه گفت كه روح عشقانگيز بمرد * جبريل امين ز خنجر تيز بمرد
آنكس كه چو ابليس در استيز بمرد * مىپندارد كه شمس تبريز بمرد
اخبار و اراجيف كه شايد بعضى از آن را هم دشمنان براى رنجش دل مولانا مىساختند از هم نمىگسست و خبر مرگ و قتل و زندگانى و وجود شمس همه روز به گوش مىرسيد و مولانا در جوش و خروش و ميان اميد و نوميدى سرگردان بود و مانند كشتىشكستگان كه سرنوشت زندگانى خود را در درياى بىپايان و ميان موجهاى بقيه از ذيل صفحهء 78
هامش
از انجام كار شمس الدين بلفظ غائب شدن يا پنهان گشتن يا آنكه رفتن عبارت مىكند ممكنست قرينهاى بر روايت ديگر يعنى فرار شمس بدست آورد مثلا از اين ابيات :شمس تبريزى به چاهى رفتهاى چون يوسفى * اى تو آب زندگانى چون رسن پنهان شدى( در نسخهء طبع هند بجاى ) :شمس تبريز كه غائب شد زين چرخ كبود * من نشانش بنشانم تنناها يا هو( 1 ) - چنان كه در غزلى گويد :گفت يكى خواجه سنائى بمرد * مرگ چنين خواجه نه كاريست خرد
شمس مگو مفخر تبريزيان * هركه بمرد از دو جهان او نمردو معنى و الفاظ اين غزل مقتبس است از اين قطعهء رودكى :مرد مرادى نه همانا كه مرد * مرگ چنان خواجه نه كاريست خرد
جان گرامى به پدر باز داد * كالبد تيره بمادر سپرد( 2 ) - اين خبر و اشعار از مناقب افلاكى نقل شده است .