همدست شده و بعضى او را شريك خون شمس شمردهاند .
غيبت و استتار شمس الدين
بنا به روايات ولدنامه چون ياران بكين شمس الدين كمر بستند و بجد به آزار وى برخاستند شمس دل از قونيه بركند و عزم كرد كه ديگر بدان شهر پرغوغا باز نيايد و چنان رود كه خبرش بدور و نزديك نرسد و از وى نوميد شوند و به مرگش همداستان گردند و اين سخن با سلطان ولد در ميان نهاد و شرح آن در ولدنامه چنين است :
باز چون شمس دين بدانست اين * كه شدند آن گروه پر از كين
آن محبت برفت از دلشان * باز شد دل زبون آن گلشان
نفسهاى خبيث جوشيدند * باز در قلع شاه كوشيدند
گفت شه با ولد كه ديدى باز * چون شدند از شقا همه دمساز
كه مرا از حضور مولانا * كه چو او نيست هادى و دانا
فكنندم جدا و دور كنند * بعد من جملگان سرور كنند
خواهم اينبار آنچنان رفتن * كه نداند كسى كجاام من
همه گردند در طلب عاجز * ندهد كس ز من نشان هرگز
سالها بگذرد چنين بسيار * كس نيابد ز گرد من آثار
چون كشانم دراز گويند اين * كه ورا دشمنى بكشت يقين
چند بار اين سخن مكرر كرد * بهر تأكيد را مقرر كرد
ناگهان گم شد از ميان همه * تا رود از دل اندهان همه
و افلاكى از سلطان ولد روايت مىكند كه « مگر شمس در بندگى مولانا نشسته بود در خلوت شخصى آهسته از بيرون اشارت كرد تا بيرون ( آيد ) فى الحال برخاست و به حضرت مولانا گفت كه بكشتنم مىخوانند ، بعد از توقف بسيار پدرم فرمود الا له الخلق و الامر فتبارك اللّه مصلحت است گويند هفت كس ناكس عنود و حسود كه دست يكى كرده بودند و ملحدوار در كمين ايستاده چون فرصت يافتند كاردى راندند و شمس الدين چنان نعرهء بزد كه آن جماعت بىهوش گشتند چون اين خبر بسمع مولانا رسانيدند فرمود كه يفعل اللّه ما يشاء و يحكم ما يريد جامى « 1 » نيز همين روايات را از
هامش
( 1 ) - نفحات الانس .