تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
افشاند و خواهش مولانا را بپذيرفت و عازم قونيه « 1 » گرديد ( سنهء 644 ) . سلطان ولد بندگيها نمود و بيش از يك ماه از سر صدق و نياز نه از جهت حاجت پياده در ركاب شمس راه مىسپرد تا به قونيه رسيد و مولانا از غرقاب حسرت رها شد و خاطرش چون گل از نسيم صبا بشكفت و مريدان نيز پوزشها كردند و باز روى بشمس و مولانا آوردند و هريك به قدر وسع و به اندازهء طاقت خويش خوان نهادند و سماع دادند و مولانا با شمس چندى تنگاتنگ صحبت داشت تا اينكه :
باز گستاخان ادب بگذاشتند * تخم كفران و حسدها كاشتند
مردم قونيه و مريدان در خشم آمدند و بدگوئى شمس آغاز كردند و مولانا را ديوانه و شمس را جادو خواندند و سخن آشفتگى مولانا نقل مجالس علما و داستان هر كوچه و بازار شد و ظاهرا علت شورش فقها و عوام قونيه اولا آن بود كه مولانا پس از اتصال بشمس ترك تدريس و وعظ گفته بسماع و رقص نشست و نيز جامهء فقيهانه را بدل كرد و « فرمود از هند بارى فرجى ساختند و كلاه از پشم عسلى بر سر نهاد و گويند در آن ولايت جامهء هند بارى را اهل عزا مىپوشيدند و قاعدهء قدما آن بود چنان كه در اين عهد غاشيه مىپوشند همچنان پيرهن را پيشباز پوشيده و كفش و موزهء مولوى در پاى كردند و دستار را با شكرآويز برپيچيدند و فرمود كه رباب را شش خانه ساختند چه از قديم العهد رباب عرب چهارسو بود ، بعد از آن بنياد سماع نهاد و از شور عشق بقيه از ذيل صفحهء 72
هامش
بازگشت از دمشق جانب روم * تا رسد در امام خود مأموم شد ولد در ركاب او پويان * نز ضرورت ولى ز صدق و ز جان شاه گفتش كه شو تو نيز سوار * بر فلان اسب خنگ خوشرفتار ولدش گفت اى شه شاهان * با تو كردن برابرى نتوان چون بود شهسوار و بنده سوار * نبود اين روا مگو زنهار چون رسيدند پيش مولانا * نوش شد جمله نيش مولانا در سجود آمدند جمله شهان * چون شود تن بگو ز ديدن جان وان جماعت كه مجرمان بودند * منكر قطب آسمان بودند جمله‌شان جان فشان به استغفار * سر نهادند كاى خديو كبار توبه كاريم از آنچه ما كرديم * از سر صدق روى آورديم بعد از آن هريكى سماعى داد * هريكى خوان معتبر بنهاد( 1 ) - از مقالات شمس ( صفحهء 28 ) مستفاد است كه در اين سفر رنج بسيار بشمس الدين وارد گرديده و او آن‌همه را بخاطر مولانا تحمل نمود .