تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 75

مساهمون:

ص٧٥
كه در عقيدهء عوام كافر بود مىپرستيد و او را مغز دين و سرّ اللّه مىشمرد و به آشكار شمس من و خداى من « 1 » مىگفت و پيداست كه اين روش هم در دلهاى ظاهريان ناخوش و در مذاق عاميان ناگوار مىآمد و بيشتر سبب انكار مىشد . ثالثا مولانا مريدان قديم و خالص داشت كه بعضى از بلخ در ركاب پدرش آمده و عده‌اى نيز در بلاد روم بدين خاندان پيوسته بودند و او را پيشواى به حق و شيخ راستين و قطب زمان مىشمردند و گاه‌وبيگاه به خدمت مىرسيدند و از فوائد مجلس او بهره‌ها مىبردند و پس از آمدن شمس و انقلاب حال مولانا آن مجالس بهم خورد و دست مريدان از دامان شيخ كوتاه ماند و شمس الدين « 2 » نيز پيوسته « بر در حجره مىنشست و مولانا را در حجره كرده با هر يارى كه از مولانا مىپرسيد مىگفت چه آوردهء و چه شكرانه مىدهى تا او را به تو نمايم » و يقين است كه اين حركت باوجود آن سوابق بر مريدان هموار نبود و طعن و تشنيع علما و مردم قونيه در حق شمس بدين رفتار منضم شده آنان را به دشمنى و عداوت شمس وامىداشت . احتمال قوى مىرود كه بعضى از پيوستگان « 3 » و خويشان مولانا نيز كه از شورش اهل قونيه و شكست كار خود نگران بوده يا آنكه نام جاويد و عظمت روزافزون آن بزرگ را در عالم ماده و معنى ديدن نمىتوانسته‌اند با اين گروه همراه و در آزار شمس همدست شده باشند چنان كه بعضى گويند « 4 » علاء الدين محمد فرزند مولانا با دشمنان
هامش
( 1 ) - اشاره است بدين غزل مولانا كه بمطلع ذيل آغاز مىشود :پير من و مريد من درد من و دواى من * فاش بگفتم اين سخن شمس من و خداى منو در تمامى اين غزل « شمس من و خداى من » تكرار يافته است . ( 2 ) - بمناسبت مقام اين بيت مولانا بر خاطر مىگذرد :هله ساقيا سبكتر ز درون ببند آن در * تو بگو به هر كه آمد كه سر شما ندارد( 3 ) - چنان كه از مجموع روايات و اخبار واضح مىشود مولانا پس از اتصال بشمس رشتهء الفت و دمسازى با خويشان و پيوستگان نيز گسسته مىداشت حتى آنكه به ترك صحبت فرزندان و خاندان خويش گفته بود چنان كه در غزلى فرمايد :چو خويش جان خود جان تو ديدم * ز خويشان بهر تو بيگانه گشتم( 4 ) - مطابق روايت افلاكى علاء الدين محمد فرزند مولانا در خون شمس شده بود و هم در آن ايام تب محرقه و علتى عجيب پيدا كرد و مولانا از غايت انفعال به جنازهء وى حاضر نگرديد ، سائر ارباب تذكره هم كمابيش اين روايت را از افلاكى گرفته و در تذكره‌ها نوشته‌اند و اين سخن با ولدنامه مخالف و به قوت مورد ترديد است .