تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
و غوغاى عاشقان اطراف عالم پر شد و دائما ليلا و نهارا بتواجد و سماع مشغول شدند » . بديهى است كه بنياد سماع و ترك تدريس از فقيه و مفتى و مدرسى در محيط مذهبى و ميانهء فقهاء قونيه چه اندازه زشت و بدنما بود و تا چه حد مردم را بشمس بدبين مىساخت بدين جهت آنان كه حسن نيت و ايمانى داشتند از سر درد مسلمانى حسرت مىخوردند كه « دريغا نازنين مردى و عالمى و پادشاه‌زادهء كه از ناگاه ديوانه شد و مختل العقل گشت » و رقبا و حاسدان خاندان مولانا از بوميان قونيه و مهاجرين كه بر پيشرفت طريقه و احترام پدر و شخص مولانا از ديرباز حسد مىبردند در اين هنگام فرصت غنيمت شمرده آتش فتنه را بنام غيرت مسلمانى و حميت دين دامن مىزدند و بانواع و اقسام در صدد آزار خاطر شريف و بركندن بنياد عظمت مولانا برمىآمدند و بنام بحث علمى يا حمايت شرع از مولانا مسائل مىپرسيدند و تحريم سماع را مطرح مىكردند و مولانا سرگرم كار خود بود و پرواى آنان نداشت ، ثانيا آنكه شمس الدين چنان كه گذشت پايبند « 1 » ظواهر نبود و گاهى بر خلاف عقايد و آراء ظاهريان عمل مىكرد و سخن مىگفت و مردم كه پيمانهء استعدادشان تنگست حوصلهء تحمل آن اعمال و كلمات كه از شرح صدر و سعهء خاطر ناشى مىشد به هيچ‌روى نداشتند و آن را بر بىدينى و نامسلمانى حمل مىكردند و مولانا به نياز و صدق تمام همين شمس را
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد به صفحهء 54 از همين كتاب و در مقالات شمش ( صفحهء 95 ) آمده كه « اين مردمان را حقست كه به سخن من الف ندارند ، سخنم همه بوجه كبريا مىآيد قرآن و سخن محمد همه بوجه نياز آمده است لاجرم همه معنى مىنمايد سخنى مىشنوند نه در طريق طلب و نه در نياز از بلندى به مثابه‌اى كه برمىنگرى كلاه مىافتد » و همين بلندى گفتار و آزادگى شمس در كردار خود كه همواره از آن در مقالات شمس به « بىنفاقى » تعبير مىشود سبب اختلاف عقائد مردمان در حق آن بزرگ گرديد تا آنكه بعضى از تنگ‌مغزان آن كردار و گفتار را ناپسند داشته گوينده را نامسلمان مىانگاشتند و جمعى نيز دربارهء او غلو مىكردند چنان كه در مقالات ( صفحهء 43 ) ذكر شده « آن يكى مىگويد تا اين منبر است درين جامع كس اين سخن را بدين صريحى نگفته است مصطفى 4 گفته است اما پوشيده و مرموز بدين صريحى و فاشى گفته نشده است و هرگز اين گفته نشود زيرا كه تا اين غايت اين نوع خلق كه منم با خلق اختلاط نكرده است و نه آميخته است و خود نبوده است سنت و اگر بگويد بعد من برادر من باشد كوچكين » و ازين گفته پيداست كه بعضى مردم شمس را برتر از پيشينيان گمان مىكرده‌اند و شمس نيز پايهء خويش را از پيشوايان خلائق فراتر مىدانسته است .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 74 | بديع الزمان فروزانفر