تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
خويش پديد كردند او نيز كه معدن كمال و كان حلاوتست كار خود كند و دوستان را به تلخى فراق باز نگذارد . سلطان ولد بفرمان پدر با بيست تن « 1 » از ياران براى آوردن آن صنم « 2 » گريزپا ساز سفر كرد و همچنان در سرما و گرما راه و بيراه در نوشت تا در دمشق « 3 » شمس الدين را دريافت و ره‌آوردى كه بامر پدر از نقود با خود آورده بود نثار قدم وى كرد و پيغامهاى پرسوز و گداز عاشق هجران‌ديده را بلطف تمام به گوش معشوق بىپروا رسانيد . درياى مهر شمس جوشيدن گرفت و گوهرهاى « 4 » حقائق و معارف بر سلطان ولد
هامش
( 1 ) - مطابق روايت افلاكى . ( 2 ) - اشاره بدين غزل مولاناست كه گويند در موقع رفتن سلطان ولد بشام سروده است :برويد اى حريفان بكشيد يار ما را * به من آوريد آخر صنم گريزپا را به بهانه‌هاى شيرين به ترانه‌هاى موزون * بكشيد سوى خانه مه خوب خوش‌لقا را اگر او بوعده گويد كه دم دگر بيايم * همه وعده مكر باشد بفريبد او شما را ( الخ ) .( 3 ) - مطابق تمام روايات سلطان ولد شمس الدين را در دمشق يافت و به قونيه آورد ، اشعار ولدنامه نيز به صراحت مفيد اين سخن است ولى در كتاب مقالات شمس برخى اشارات هست كه مىرساند شمس را از حلب به قونيه آورده‌اند « از جمله مرا تو آوردى از حلب به هزار ناز و پياده آمدى و گفتى على اذا لاقيت ليلى بخلوة زيارة بيت اللّه عريان ( رجلان ) حافيا من سوار و تو سوار » مقالات شمس ، نسخهء عكسى ( صفحهء 27 ) و ذكر پياده آمدن آورنده مفيد آنست كه خطاب بسلطان ولد باشد و در اين صورت بايد گفت شمس را از حلب به قونيه كشانيده‌اند و نيز در صفحهء 29 از همان كتاب مىآيد « و شما چون بحلب آمديد در من هيچ تغيير ديديد در لونم و آن صد سال بودى ( و اگر آن ظ ) همچنين و چندان دشوار و ناخوش آمد كه زشتست گفتن و از وجهى خوشم آمد اما ناخوشى غالب بود الا اين جانب م ( مولانا ) را راجح كردم » و باز در صفحهء 81 ديده مىشود « اين نيز نيافتم الا م ( مولانا ) را يافتم بدين صفت و اينكه مىبازگشتم از حلب بصحبت او بنابراين صفت بود و اگر گفتندى مرا كه پدرت از گور برخاست و آمد بتل باشر جهت ديدن تو و خواهد باز مردن بيا ببينش من گفتمى گو بمير چه كنم و از حلب بيرون نيامدمى الا جهت آن آمدم » و اين همه معارض اقوال و نصوص ولدنامه و ديگران است و شايد فرض توان كرد كه شمس دو سفر كرده يكى بحلب و ديگرى بدمشق و سلطان ولد در سفر دوم بطلب وى رفته است . ( 4 ) - براى توضيح ابيات ولدنامه باختصار نقل مىشود :بعد از آن شست با حضور و ادب * از سر لطف شه گشاد دو لب در سخن آمد و درر باريد * در دل و سينه عقل نو كاريد چون شنيد از ولد رسالت را * خوش پذيرفت آن مقالت رابقيه در ذيل صفحهء 73
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 72 | بديع الزمان فروزانفر