گويد كه شمس بتبريز رفت و مولانا بطلب او عزم تبريز نمود و او را با خود بروم آورد اشتباه است چه سلطان ولد كه خود در اين وقايع حاضر بوده و افلاكى نيز اين قضيه را روايت نكردهاند .
بازگشت شمس الدين به قونيه
بنا به روايت ولدنامه « 1 » و ديگر كتب مولانا سلطان ولد را بعذر خواهى از گناه و گستاخى مريدان نزد شمس الدين فرستاد و به لابه و عجز تمام درخواست كرد كه از جرم و ناسپاسى ياران تنگحوصلهء تنگمغز درگذرد و بار ديگر ان ابروار « 2 » باران لطف و كرم بر سر بوستان و شورستان ببارد و چون ناقص « 3 » طبعان ترشروى گوهر بقيه از ذيل صفحهء 70
هامش
گفته آمد مخالف اسناد قديم است و اشعار مولانا در اشتياق تبريز مانند :ساربانا بار بگشا ز اشتران * شهر تبريز است و كوى گلستان
فر فردوسى است اين پاليز را * شعشعه عرشى است مر تبريز را
هر زمانى موج روحانگيز جان * از فراز عرش بر تبريزياندفتر ششم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 625 ) و يا اين بيت :شمس تبريزى بروم آمد بر من شام بود * وقت صبحى من به تبريزش خرامان يافتممبتنى بر تعبيرات شاعرانه است و حاكى از حقيقت تاريخى نيست و باعتماد آن از نصوص ولدنامه دست نبايد كشيد . اين نكته نيز پوشيده مياد كه از روايات افلاكى چنين مفهوم مىشود كه شمس الدين دو سفر بسوى دمشق رفته و آن هم باحتمال اقوى غلط است .
( 1 ) - اشعار ولدنامه :بود شه را عنايتى بولد * در نهان اندرون برون از حد
خواند او را و گفت رو تو رسول * از برم پيش آن شه مقبول
ببر اين سيم را به پايش ريز * گويش از من كه اى شه تبريز
آن مريدان كه جرمها كردند * زانچه كردند جمله واخوردند
همه گفته كنيم از دلوجان * خانومان را فداى آن سلطان
همه او را بصدق بنده شويم * در ركابش بفرق سر بدويم
رنجه كن اين طرف قدم را باز * چند روزى بيا و با ما ساز( 2 ) - اشاره است بدين قطعهء عنصرى :تو ابر رحمتى اى شاه و آسمان هنر * همى ببارى بر بوستان و شورستان
بدين دو جاى تو يكسان همىرسى ليكن * ز شوره گرد برآيد چو نرگس از بستان( 3 ) - از اين ابيات ولدنامه اقتباس شده :چون تو لطفى و ما يقين همه قهر * كى دهد چاشنى شكر زهر
آنچه از ما سزيد اگر كرديم * همچو خار خلنده سر كرديم
تو چو گلشن بيا و وصل نما * همچو مه ز ابر هجر باز برآ