انت كالشمس اذ دنت و نأت * يا قريبا على العباد تعال
نامه و غزل دوم
اى ظريف جهان سلام عليك * ان دائى و صحتى بيديك
گر به خدمت نمىرسم به بدن * انما الروح و الفؤاد لديك
گر خطابى نمىرسد بىحرف * پس جهان پرچرا شد از لبيك
نحس گويد ترا كه بدّلنى * سعد گويد ترا كه يا سعديك
آه از تو بر تو هم بنفير * آه المستغاث منك اليك
دارو درد بنده چيست بگو * قبلة النور ذقت من شفتيك
شمس دين عيش دوست نوشت باد * زانكه پيدا شده است فى عينيك
نامه و غزل سوم
زندگانى صدر عالى باد * ايزدش پاسبان و كالى باد
هرچه نسيه است مقبلان را عيش * پيش او نقد وقت و حالى باد
مجلس گرم و پرحلاوت او . . . * از حريف فسرده خالى باد
جانهاء گشاده پر در غيب * بسته پيشش چو نقش قالى باد
بر يمين و يسار او دولت * هم جنوبى و هم شمالى باد
دو ولايت كه جسم و جان خوانند * بر سر هر دو شاه و والى باد
بخت نقد است شمس تبريزى * او بسم غير او مثالى باد
نامه و غزل چهارم
به خدائى كه در ازل بوده است * حى و دانا و قادر و قيوم
نور او شمعهاى عشق فروخت * تا كه شد صد هزار سر معلوم
از يكى حكم او جهان پر شد * عاشق و عشق و حاكم و محكوم
در طلسمات شمس تبريزى * گشت گنج عجائبش مكتوم
كه از آن دم كه تو سفر كردى * از حلاوت جدا شدم چون موم
همه شب همچو شمع مىسوزم * ز آتشش جفت و ز انگبين محروم
در فراق جمال تو ما را * جسم ويران و جان ازو چون بوم