4 - از جهت لفظ اين غزليات يكدست و منقح و طريقهء تركيبى آنها نزديك به سليقهء متأخرين است و هيچ شور و گرمى در گفتهء شاعر نيست ، به عكس اشعار مولانا كه غث و سمين بسيار دارد و تركيبات آن به روش متقدمان نزديك مىباشد و خواننده را حالتى شگرف و وجدى عجيب مىبخشد ،
5 - اوزان اين غزلها خفيف و سبك و مناسب لطفى است كه بايد در غزل منظور داشت و بدان ماند كه پس از سير و تحول اوزان و تفكيك وزن غزل از قصيده ( كه در نتيجهء دقت ذوق و لطف خاطر شعراء قرن هفتم و هشتم بخصوص سعدى و حافظ بحصول پيوسته ) سروده شده است درصورتىكه غزلهاى مولانا داراى اوزان سبك و سنگين و كوتاه و دراز است كه بعضى درخور غزل و قسمتى مناسب با قصيده تشخيص داده مىشود ،
6 - در مقطع هر غزل شاعر تنها تخلص شمس مىآورد ( مگر در سه مورد « 1 » با اضافهء عنوان مشرقى ) ، با آنكه در اشعار مولانا لفظ شمس به تنهائى مذكور نيست و همواره شمس الدين يا شمس الحق يا شمس الحقائق با ذكر تبريز مستعمل است و در بيت اخير يا ابيات مقدم غالبا لفظ خمش كن يا خاموش و بس كن و خمش كردم و آنچه مفيد اين معانى تواند بود مذكور افتاده است .
گذشته از همهء اينها هر خوانندهء با ذوقى پس از مطالعهء چند ورق سخن مولانا را از گفتار اين شاعر شمس تخلص باز تواند شناخت و ما اينك براى نمونه يك غزل از آن مولانا و غزلى ديگر ازين شاعر ذكر مىكنيم .
غزل مولانا :
چه نزديك است جان تو بجانم * كه هر چيزى كه انديشى بدانم
ازين نزديكتر نبود نشانى * بيا نزديك و بنگر در نشانم
به درويشى بيا اندر ميانه * مكن شوخى مگو اندر ميانم
هامش
( 1 ) - در موارد ذيل :مدتى شد تا به چشم دوست شمس مشرقى * ناظر از حسن پرىرويان بحسن روى اوست
بكنج سينه شمس مشرقى را * هزاران گنج پنهان آفريدند
آنكس كه بشمس مشرقى گفت * اين رمز بگو بهر زبان كيست