تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
و غزل‌سرائى او بر اثر عشق و ارادتى كه بشمس داشت آغاز شده و آن عالم دين در پرتو عنايت وى زبانى گيرا و نفسى گرم يافته و به شاعرى آشنا گرديده بود و مولانا كه پيوسته چشم از سبب دوخته و بمسبب گماشته داشت اشعار خويش را كه نتيجهء تلقين شمس و الهام عشق اوست بنام وى يا بنام ديگر خود كه شمس باشد آراسته گردانيد . عدهء ابيات ديوان را متقدمان به 30000 رسانيده‌اند « 1 » و نسخ خطى محتوى 5000 تا 40000 و ديوان چاپى بالغ بر 50000 بيت مىباشد و به‌طورىكه گفته آمد ديوان مزبور مشتمل است بر غزلياتى كه مولانا بنام ياران خود شمس الدين و صلاح الدين و چلبى حسام الدين به رشتهء نظم كشيده با اين تفاوت كه سهم شمس بحسب ذكر از آن دو افزونتر و بهرهء چلبى از همه كمتر است چه او باثر و يادگارى نفيس‌تر و گران‌بهاتر اختصاص يافته و آن مثنويست . بر حسب اشارات « 2 » خود مولانا و به گفتهء دولتشاه « 3 » اين غزليات نتيجهء وجد و حالست و اغلب از سرمستى و در حالت بىقرارى گفته شده و ياران و مريدان آنها را مىنوشته‌اند و همين معنى از گرمى و سوزندگى و پستى و بلندى اشعار كه حاكى از عدم التفاتست محسوس و مشهود مىگردد . باوجود آنكه مولانا اشعار بسيار سروده و باصطلاح از مكثرين بوده ولى بطور قطع بسيارى از آنچه در ديوانهاى بزرگ خطى و چاپى به دو نسبت داده‌اند نتيجهء
هامش
( 1 ) - تذكرهء دولتشاه ، طبع ليدن ( صفحهء 197 ) و در سنهء 1312 دست‌فروشى نسخه‌اى خطى از كليات شمس نزد من آورد و جامع ديوان مقدمه‌اى نوشته بود كه من برنج بسيار و تتبع و تحقيق دراز تنها 30000 بيت از اشعار مولانا فراهم كردم و بيش ازين بدست نياوردم . ( 2 ) - مولانا گويد :خون چو مىجوشد منش از شعر رنگى مىدهم * نافه خون‌آلوده گردد جامه خون‌آلاييى چون مست نيستم نمكى نيست در سخن * زيرا تكلف است و اديبى و اجتهاد بهل مرا كه بگويم عجائبت اى عشق * درى گشايم از غيب خلق را ز مقال همه چو كوس و چو طبليم دل تهى پيشت * برآوريم فغان چون زنى تو زخم دوالو به همين جهت سينهء خود را شرابخانه مىخواند :شرابخانهء عالم شده است سينهء من * هزار رحمت بر سينهء جوانمردمو بتأثير سخن و مستىبخشى گفتار خود اشاره مىكند كه :گر نهى تو لب خود بر لب من مست شوى * آزمون كن كه نه كمتر ز مى انگورم( 3 ) - تذكرهء دولتشاه ، طبع ليدن ( صفحه 197 ) .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 149 | بديع الزمان فروزانفر