تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
غزل را فرمود :
آدميى آدميى آدمى * بسته دمى زانكه نيى آن دمى آدميى را همه در خود بسوز * زان دميى باش اگر محرمى كم زد آن ماه نو و بدر شد * تا نزنى كم نرهى از كمى »
و « بعضى از اخلاق حميدهء آن حضرت آن بود كه بهر آحادى و طفلى و پيرزنى تواضع كردى و تذلل نمودى و سجده‌كنان را سجده كردى چه اگر نيز كافر بودى مگر روزى قصابى ارمنى مصادف مولانا شده هفت بار سر بنهاد و او نيز بوى سر نهاد » و اين‌گونه تواضع نسبت به يكى از خارج مذهبان خاصه در عهدى كه شمشير صليبيان از خون مسلمانان رنگين بود آن هم از يكى از پيشوايان دين بىاندازه مايهء شگفتى و حيرت است . مولانا با آنكه مورد نظر پادشاهان و امراء روم بود و اين طبقه ديدار او را به آرزو مىخواستند بيشتر با فقرا و حاجتمندان مىنشست و اكثر مريدانش از طبقات پست و فرومايه بودند و او هرچند كه بر پادشاهان در مىبست و عز الدين كيكاوس و امير پروانه « 1 » را به خود بار نمىداد پيوسته به قصد اصلاح و تربيت گمنامان و پيشه‌وران را بصحبت گرم مىداشت و به راه خير و طريق راستى هدايت مىفرمود چندانكه رفتار او سبب انكار دشمنان گرديد و گفتند « مريدان مولانا عجائب مردمانند اغلب عامل و محترفهء شهرند . مردم فضلا و دانا اصلا گرد ايشان كمتر مىگردند ، هركجا خياطى و بزازى و بقالى كه هست او را بمريدى قبول مىكنند » ولى مولانا بدين سخنان گوش فرا نمىكرد و پرتو تربيت از ناقصان باز نمىگرفت و معترضان را به جوابهاى دلپذير اقناع مىفرمود و مىگفت « اگر مريدان من نيك مردم بودندى خود من مريد ايشان مىشدم از آنكه بد مردم
هامش
( 1 ) - افلاكى نقل مىكند « روزى مولانا در صحن مدرسه سير مىفرمود و اصحاب بجمعهم ايستاده جمال آن سلطان را مشاهده مىكردند ، فرمود كه در مدرسه را محكم كنيد ، از ناگاه سلطان عز الدين با وزرا و امرا و نواب به زيارت مولانا آمدند ، در حجره درآمد و خود را پنهان كرد ، فرمود جواب دهيد تا زحمت ببرند آن جماعت مراجعت كردند » و هم روايت مىكند « روزى پروانه به زيارت مولانا آمده بود و حضرتش متوارى گشته امراى كبار چندانى توقف كردند كه عاجز شدند و البته روى بديشان ننموده » و اين سخن از روى اشاراتى كه در فيه ما فيه مشاهده مىگردد به صحت مقرونست ( فيه ما فيه ، طبع طهران ، صفحهء 51 ) .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 144 | بديع الزمان فروزانفر