تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
تعريض و ناسزا كه خصمان كوردل مىگفتند هرگز جواب تلخ نمىداد و به نرمى و حسن خلق آنان را به راه راست مىآورد . وقتى نزد سراج الدين قونوى تقرير كردند « 1 » « كه مولانا گفته است كه من با هفتاد و سه مذهب يكىام ، چون صاحب غرض بود خواست كه مولانا را برنجاند و بىحرمت كند يكى را از نزديكان خود كه دانشمند بزرگى بود بفرستاد كه بر سر جمع از مولانا بپرس كه تو چنين گفته‌اى اگر اقرار كند او را دشنام بسيار بده و برنجان آن كس بيامد و برملا سؤال كرد كه شما چنين گفته‌ايد كه من با هفتاد و سه مذهب يكىام ، گفت گفته‌ام ، آن‌كس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز كرد ، مولانا بخنديد و گفت با اين نيز كه تو مىگوئى يكىام » . علم و دانش و مقامات معنوى را مولانا به صفت تواضع « 2 » كه ز گردن‌فرازان نكوست آراسته بود و با مردم از وضيع و شريف بتواضع رفتار مىفرمود و ابدا ذره‌اى كبر و خويشتن‌پرستى در اعمال او ظاهر نمىشد و در اين كار ميانهء پير و برنا و مؤمن و كافر فرق نمىنهاد « مگر راهبى دانا در بلاد قسطنطنيه آوازهء حلم و علم مولانا شنيده بود و بطلب مولانا به قونيه آمده راهبان شهر او را استقبال كرده معزز داشتند ، راهب التماس زيارت آن حضرت كرد اتفاقا در راه مقابل رسيده سى كرت به خداوندگار سجده كرد ، چون سر برمىداشت مولانا را در سجده مىديد ، گويند مولانا سى و سه بار سر به دو نهاد : راهب فريادكنان جامه‌ها را چاك زده گفت اى سلطان دين تا اين غايت چه تواضع و چه تذلل كه با همچون من بيچاره مىنمائى ، فرمود كه چون حديث طوبى لمن رزقه اللّه مالا و جمالا و شرفا و سلطانا فجاد بماله و عف فى جماله و تواضع فى شرفه و عدل فى سلطانه فرمودهء سلطان ماست با بندگان حق چون تواضع نكنم و كم‌زنى چرا ننمايم و اگر آن را نكنم چه را شايم و كرا شايم و بچه كار آيم ، فى الحال راهب با اصحاب خود ايمان آورده مريد شد و فرجى پوشيد ، چون مولانا به مدرسهء مبارك آمد فرمود كه بهاء الدين امروز راهبى قصد كم‌زنى ما كردى تا آن مسكنت را از ما بربايد و للّه الحمد كه بتوفيق احدى و معاونت احمدى در كمى و كم‌زنى ما غالب شديم چه آن تواضع و كم‌زنى و مسكنت از ميراث حضرت محمديانست و اين
هامش
( 1 ) - نفحات الانس جامى . ( 2 ) - اشاره است بدين بيت بوستان :تواضع ز گردن‌فرازان نكوست * گدا گر تواضع كند خوى اوست