تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١

فصل هشتم - صورت و سيرت مولانا

مولانا مردى بوده است زردچهره و باريك اندام و لاغر « 1 » چنان كه « روزى بحمام درآمده بود و به چشم ترحم بجسم خود نظر مىكرد كه قوى ضعيف گشته است . فرمود كه جميع عمر از كسى شرمسار نگشته‌ام اما امروز از جسم لاغر خود به‌غايت خجل شدم » و با زردى روى و لاغرى « به‌غايت فرى و نورى و مهابتى » داشت و چشمهاى او سخت تند و جذاب و پرشور بود و « هيچ آفريده به چشم مبارك او نيارستى نظر كردن از غايت حدت لمعان نور و قوت شور بايستى كه همگان از آن لمعان نور چشم دزديدندى و به زمين نگاه كردندى » . لباس او در ابتدا دستار دانشمندانه و رداى فراخ‌آستين بود « 2 » و پس از تبديل طريقت و اتصال بشمس فرجى كبود مىپوشيد و دستار دخانى بر سر مىنهاد و تا آخر عمر اين كسوت را مبدل نساخت . از نظر سيرت و اخلاق مولانا ستودهء اهل حقيقت و سرآمد ابناء روزگار بود . تربيت اصلى او كه در محيط پاك مذهبى و عرفان با مراقبت پدرى دانا و بزرگ‌منش چون سلطان العلماء بهاء ولد دست داد شالده و بنياد محكمى بود كه مولانا پايهء اخلاق خود را بر روى آن استوار گردانيد و بعد از آنكه قدم در جادهء سلوك نهاد و دست در دامن
هامش
( 1 ) - افلاكى گويد « يكى از آن جماعت پروانه را گفته باشد حضرت مولانا از غايت رياضت قوى زردروى بود و حضرت سلطان ولد به‌غايت سرخ‌رويست » و در غزليات مولانا اشعار فراوان ديده مىشود كه مؤيد گفتهء افلاكى است مانند :چو دو دست همچو بحرت بكرم گهر فشاند * رخ چون زرم زر آرد كه بگرد گاز گردد هين خمش باش كه گنجيست غم يار و كسى * وصف آن گنج جز اين روى زراندود نكرد آن زر سرخ و نقد طرب را بده كه من * رخسار زرد چون زرم از بيم و از اميد نه كه بوى جگر سوخته‌ام مىآيد * مدد اشك من و زردى رخسار مگير ميكده است اين سر من ساغر مى گو بشكن * چو زر است اين رخ من زر به خروار مگيرو هيچ حاجت بآوردن شواهد نيست چه اكثر غزلها متضمن اين معنى مىباشد . ( 2 ) - رجوع كنيد به صفحهء ( 46 و 73 ) از همين كتاب و مناقب افلاكى .