مردان خدا زد چراغ دل را از آن زيت معرفت كه ذخيره و ميراث پدر بود روشن ساخت .
كمال مولانا در جنبهء علمى و احاطه او بر اقوال ارباب حكمت و شرائع و تتبع و استقصاء كلمات و احوال اولياء و ارباب مراقبت بدان هوش فطرى و تربيت اصلى منضم گرديده او را باقصى درجات اخلاق و مدارج انسانيت رسانيد و در آخر كار عشق بنيادسوز شمس الدين آتش در كارگاه هستى وى زد و او را از آنچه سرمايهء كينهتوزى و بدنيتى و اصل هرگونه شرّ است يعنى حس شخصيت و انفراد و رياست مادى فارغ دل كرد و گوشكشان بجانب جهان عشق و يكرنگى و صلحطلبى و كمال و خير مطلق كشانيد و پرده غيريت « 1 » و رنگ را كه مايهء جنگ است از پيش چشم او برداشت تا خلق عالم را از نيك و بد و جزو خود ديد و دانست كه :
جزو درويشند جمله نيك و بد * هركه او نبود چنين درويش نيست « 2 »
و بدين جهت در زندگانى او اصل صلح و سازش با تمام ملل و مذاهب برقرار شد و با همه يكى گشت و مسلم و يهود و ترسا را به يك نظر مىديد و مريدان را نيز بدين مىخواند چنان كه « روزى در سماع گرم شده بود و مستغرق ديدار يار گشته حالتها مىكرد ناگاه مستى بسماع درآمده شورها مىكرد و خود را بيخودوار به حضرت مولانا مىزد ياران و عزيزان او را رنجانيدند ، فرمود كه شراب او خورده است شما بدمستى مىكنيد ، گفتند او ترساست گفتا او ترساست چرا شما ترسا نيستيد سر نهاده مستغفر شدند » و اين مطلب يعنى صلح و يگانگى با ملل يكى از اصول مولاناست كه خود بدان عمل كرده و در آثار خود « 3 » بخصوص در مثنوى خلق عالم را بدان خوانده است .
همين حالت صلح و يگانگى كه در نتيجهء عشق و تحقيق حاصل شده بود مولانا را بردبارى و حلم و تحمل عظيم بخشيد بهطورىكه در ايام زندگانى با آن همه طعن و
هامش
( 1 ) - اين بيت مثنوى را به نظر بياوريد :رنگ را چون از ميان برداشتى * موسى و فرعون دارند آشتى( 2 ) - اين بيت جزو غزليست نغز و لطيف از آن مولانا كه مطلعش اينست :عاشقان را جستجو از خويش نيست * در جهان جوينده جز او بيش نيست( 3 ) - از جمله در ضمن حكايت موسى و شبان ( مثنوى ، دفتر دوم ، چاپ علاء الدوله ، صفحهء 142 ) و فيل كه در خانهء تاريك بود ( مثنوى ، دفتر سوم ، صفحهء 224 ) و نزاع چهار كس به جهت انگور ( مثنوى ، دفتر دوم ، صفحهء 187 ) .