تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 139

مساهمون:

ص١٣٩
سماعهاى « 1 » گران مىداد و مولانا در آن بزمها تشريف حضور ارزانى مىفرمود و اهل قونيه از ارادت پروانه به پيشگاه آن بزرگ راستين بهره‌ور مىشدند و در قضاياى مهم كه رخ مىداد دست در دامن شفاعت او مىزدند و مولانا رقعه‌اى به پروانه فرستاده تقاضاى گذشت و همراهى مىنمود چنان كه « عاملى را از محبان آن حضرت در يغما مال قوى زيانمند شد و قريب دو سه هزار دينار وام‌دار گشت و طافت ادا كردن آن نداشت برخاست و با عيال خود به حضرت مولانا آمده كه عنايت و شفاعت‌نامه درين باب به پروانه نويسد تا مگر به چيزى صلح كند يا مهلتى بدهد ، فى الحال رقعه بفرستاد . پروانه گفته باشد كه اين قضيه بديوان تعلق دارد در جواب او فرمود نوشتن كه حاشا حاشا كه ديوان به حكم سليمانست نه آنكه سليمان به حكم ديوان و پروانه را نام سليمان بود ، بشاشت عظيم نمود و ذمت عامل را از آن وام برى كرد » و نيز « در شهر قونيه واقعه‌اى هائل واقع شد ، تمامت اهل قونيه نزد مولانا آمدند تا عنايت‌نامه پيش معين الدين پروانه نويسد ، چون به خدمت مولانا عرضه داشتند مكتوبى در استغفار و شفاعتگرى ارسال فرمود چون پروانه رقعه را بديد فرمود كه اين مهم بولد صدرو تعلق دارد تا او نيز حاضر شود ، در جواب رقعهء پروانه فرمود نوشتن كه مقصود درويشان آنست كه يكرو باشد و اين معنى صد رو دارد ، رقعه را بر ديده ماليده اهالى شهر را خلاص داد .
هامش
( 1 ) - در مناقب العارفين آمده « شبى مولانا را دعوت نمود و سروران شريعت و طريقت حاضر بودند ، چون از سماع فارغ شدند خوانى عظيم انداخته به اشارت پروانه در كاسهء زرين كيسه پرزر زير برنج نهادند و آن كاسه را پيش مولانا نهاده دم بدم پروانه بتناول طعام ترغيب مىداد . مولانا بانگى بر وى زد كه طعام مكروه را در ظرف مكروه نهاده در پيش مردان آوردن از مصلحت دورست و للّه الحمد كه ما را ازين كاسها و كيسها فراغت كلى بخشيده‌اند ، سماع برخاست و اين غزل فرمود :به خدا ميل ندارم نه به چرب و نه بشيرين * نه بدان كيسهء پرزر نه بدان كاسهء زرينو اين حكايت هنوز در اوائل ظهور دعوت بوده است » . « در خانهء پروانه روزى سماع بود مولانا شورهاى بىنهايت فرمود مگر سيد شرف الدين با پروانه به گوشهء رفته بمساوى مشغول شد و او از سر ضرورت مىشنيد ، فى الحال مولانا اين غزل را فرمود :هذيان كه گفت دشمن ز درون دل شنيدم * پى من تصورى را كه بكرد هم بديدم سگ او گزيد پايم بنمود بس جفايم * نگزم چو سگ من او را لب خويش را گزيدم تو به رازهاى فردان نرسيدهء چو مردان * چه بدين تفاخر آرى كه بر از او رسيدمدر حال پروانه سر نهاده استغفار كرد و ديگر سيد شرف الدين را رو نداد » .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 139 | بديع الزمان فروزانفر