و ركن الدين قلج ارسلان ( 655 - 664 ) به خدمت او نيز رسيده و در مجالس سماع حاضر مىشدهاند . امرا و وزراء آن عهد كه از مشرب ذوق و تصوف بهرهاى داشتند و صحبت مشايخ را فوز عظيم مىشمردند در اوان فرصت بحضور مولانا مشرف مىشدند و پادشاهان را نيز به خدمت او راغب مىساختند چنان كه « در اوايل حال مگر سلطان روم عز الدين كيكاوس از عظمت ولايت مولانا غافل بود ، روزى شمس الدين اصفهانى را كه وزير او بود اعتراض نمود كه دم بدم به حضرت مولانا چرا تردد مىكنى و از آن بزرگ چه ديدهاى كه در مشايخ زمان نيست . صاحب شمس الدين در جواب سلطان دلائل بسيار بيان كرده چنان كه سلطان را داعيهء زيارت آن حضرت شد » و بر حسب روايت افلاكى عز الدين كيكاوس يكى از مريدان مولانا بود و برادرش سلطان ركن الدين كه در سلطنت با وى شريك و سهيم بود معتقد مولانا شد و حلقهء بندگى و ارادت در گوش كشيد و او را پدر ساخت ولى آخرالامر روى از آن قبلهء معرفت بگردانيد و مريد مردى مرتاض و زاهدى مترسم موسوم بشيخ بابا گرديد « و در طشت خانه بنياد سماع كرده باكرام تمام شيخ باباى مريدى را آوردند و سلطان كرسى نهاده بر پهلوى تخت خود بنشاند ، همانا كه چون حضرت مولانا از در درآمد سلام داد و بكنجى فروكشيد ، بعد از تلاوت قرآن مجيد معرفان فصلها خوانده سلطان اسلام رو به حضرت مولانا كرد و گفت تا معلوم خداوند و مشايخ و علماى كبار باشد كه بندهء مخلص شيخ بابا را پدر خود ساختم و او مرا به فرزندى قبول كرد . مولانا گفت : ان سعدا لغيور و انا اغير من سعد و اللّه اغير منا فرمود كه اگر سلطان او را پدر خود ساخته ما نيز پسر ديگر گيريم نعرهء بزد و پابرهنه روان شد » و افلاكى بنا بر عادت خود در نقل كرامات مولانا سبب قتل سلطان ركن الدين را كه بتحريك پروانه صورت گرفت همين اعراض مولانا مىپندارد كه بعد از اين مجلس به چند روز « امرا دعوت كرده اتفاق نموده سلطان را به آن شهر طلب نمودند تا در دفع تاتار مشورتى كنند برخاست و به حضرت مولانا آمد تا استعانت خواسته برود ، فرمود اگر نروى به باشد . چون اخبار دعوت متواتر شد ناچار عزيمت نمود . چون به آقشهر رسيد در خلوتى درآورده زه كمان در گردنش كردند در آن حالت كه وقتش تنگ شد و مىتاسانيدند فرياد مىكرد و مولانا مولانا مىگفت » و مطابق
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 136
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص١٣٦