فصل هفتم - شهرياران و امراء معاصر
مولانا در كشور روم با چند تن از شهرياران سلجوقى كه در آن ملك بالاستقلال يا از جانب مغل به پادشاهى و فرمانروائى نشسته بودند ، همعصر بود و پادشاهان سلجوقى كه از قديم بعلماء و دانشمندان و مشايخ دين و پيران طريقت ارادت مىورزيدند نظر به قدمت خاندان و شهرت پدر و عظمت شخصى رعايت جانب مولانا را از فرائض مىدانستند و در حد امكان رسوم خدمت را مراعات مىنمودند .
حملهء ناگهانى مغل و قتل و غارت شهرها و سقوط دولت جهانگير خوارزمشاهى و عاقبت عبرتآميز محمد خوارزمشاه كه در نظر مردم و به عقيدهء وعاظ و محدثان يكى از امارات غضب الهى و آيات آخر الزمان و سبب آن فرط بىاعتنائى مردم بحدود شريعت و رعايت سنت و اعراض آنان از فرائض و سنن آسمانى بود ، بالطبيعه مسلمين را متنبه گردانيد و به خداپرستى و عبادت و حرمت مشايخ دين كه با قواى غيبى سروكار دارند ، متوجه ساخت و بر اثر آن امرا و سلاطين هم در نتيجهء اعتقاد قلبى يا بنا بر نگهدارى و حفظ تمايلات عامهء اهل مملكت خود به پيشروان تصوف و زهاد و علماء بيش از پيش حرمت مىنهادند و بعجز و نياز با ايشان سلوك مىكردند .
مغل پس از جنگ كوسهداغ « 1 » كه بين غياث الدين كيخسرو و بايجونويان واقع و به هزيمت غياث الدين منجر گرديد بممالك روم دست تطاول دراز كردند و به عادت خود داد قتل و غارت دادند و مردم آن ناحيت به وحشت و اضطراب افتادند و از اين تاريخ ببعد پادشاهان سلجوقى روم دستنشاندهء مغولان بودند و ناچار براى حفظ مملكت و جان و خاندان خود به هر گونه قوهء مادى و معنوى متوسل و متشبث مىگرديدند .
بنا بهآنچه از روايات ولدنامه و افلاكى مستفاد مىشود پادشاهان سلجوقى روم همگى بمولانا ارادت داشتهاند و از اين ميانه سلطان عز الدين كيكاوس ( 643 - 655 )
هامش
( 1 ) - شرح اين واقعه را در مختصر تاريخ السلاجقهء ابن بىبى ، صفحهء 236 - 241 ملاحظه كنيد .