محتوى معانى عجيب باشد بفرستى تا غذاى جان خود سازم ، شيخ سعدى غزلى از آن مولانا كه در آن ايام بشيراز برده بودند و او به كلى ربودهء آن شده بنوشت و آن غزل اينست « 1 » :
هر نفس آواز عشق مىرسد از چپ و راست * ما بفلك مىرويم عزم تماشا كراست
و در آخر رقعه اعلام كرد كه در اقليم روم پادشاهى مبارك قدم ظهور كرده است و اين نفحات مر او راست ازين بهتر غزلى نگفتهاند و نيز نخواهند گفتن مرا هوس آنست كه به زيارت آن سلطان بديار روم روم و روم را بر خاك پاى او بمالم تا معلوم ملك باشد همانا كه ملك شمس الدين آن غزل را مطالعه كرده از حد بيرون گريهها كرد و تحسينها داده مجمعى عظيم ساخته بدان غزل سماعها كردند و تحف بسيار به خدمت شيخ سعدى شكرانه فرستاد و آن بود كه عاقبتالامر شيخ سعدى به قونيه رسيده به دستبوس آن حضرت مشرف گشته ملحوظ نظر عنايت مردان شده » و روايت مؤلف عجائب البلدان « 2 » چنين است : « گويند كه شيخ اهل طريقت مصلح الدين سعدى شيرازى در اوقات سياحت به شهر مولانا رسيد و در موضعى كه ميانهء آن و خانقاه مولانا مسافتى بود فرود آمد و روزى در صدد آن شد كه بر طريقهء او غزلى بسرايد اين مصرع بگفت « 3 »
« سرمست اگر درآئى عالم بهم برآيد »
و راه سخن بر وى بسته گشت و مصراع دوم را بنظم نتوانست آورد ، پس در مجلس سماع به خدمت مولانا رسيد اولين سخن كه بر زبان مولانا گذشت اين بود :
سرمست اگر درآئى عالم بهم برآيد * خاك وجود ما را گرد از عدم برآيد
تا به آخر غزل و شيخ سعدى دانست كه آنچه مولانا مىگويد از غلبهء حالست و عقيدت او
هامش
( 1 ) - تمامى اين غزل را در كليات شمس ، طبع هند ( صفحهء 152 ) توان يافت .
( 2 ) - اين سخن را مؤلف روضات الجنات از عجائب البلدان نقل مىكند ، روضات الجنات ، مجلد چهارم ، طبع ايران ( صفحهء 200 ) .
( 3 ) - اين غزل در كليات سعدى است و در ضمن غزليات موسوم به بدايع موجود است و مولانا جلال الدين هم غزلى بدين وزن و رديف و قافيت نظم فرموده و آن اينست :اى آنكه پيش حسنت خور بىقدم درآيد * در خانهء خيالت شايد كه غم درآيدرجوع كنيد بكليات شمس ، طبع هند ( صفحهء 311 ) .