رو كرد به من گفت كه اى طالب دين * پيوسته برين باش برين كه چكنم
قطب الدين هماندم مريد شد » و اين روايت مىرساند كه قطب الدين در پيشگاه عظمت مولانا سر تسليم پيش آورد ولى همين حكايت را مؤلف الجواهر المضيئه « 1 » تقريبا به همين صورت نقل كرده و از آنجا برمىآيد كه قطب الدين براى امتحان مولانا آمده و آخر هم ارادت نياورده است ، اينك روايت الجواهر المضيئه :
« قصده الشيخ قطب الدين الشيرازى الامام المشهور صاحب شرح مقدمة ابن الحاجب و المفتاح للسكاكى فلما دخل عليه و جلس عنده سكت عنه زمانا و الشيخ لا يكلمه ثم بعد ذلك ذكر له حكاية قال مولانا جلال الدين كان الصدر جهان عالم « 2 » بخارى
هامش
( 1 ) - الجواهر المضيئه ، جلد دوم ، طبع حيدرآباد ( صفحه 124 ) .
( 2 ) - و اين حكايت را در مثنوى ( دفتر 6 چاپ علاء الدوله صفحهء 142 ) بدينطريق نظم داده است :در بخارا خوى آن صدر اجل * بود با خواهندگان حسن عمل
داد بسيار او عطاى بىشمار * تا به شب بودى ز جودش زر نثار
زر بكاغذ پارهها پيچيده بود * تا وجودش بود مىافشاند جود
مبتلايان را بدى روزى عطا * روز ديگر بيوگان را آن سخا
روز ديگر بر علويان مقل * با فقيهان روز ديگر مشتغل
روز ديگر بر تهىدستان عام * روز ديگر بر گرفتاران وام
شرط آن بد كه كسى ز او با زبان * زر نخواهد هيچ و نگشايد دهان
ليك خامش بر حوالى رهش * ايستاده مفلسان ديواروش
هركه كردى ناگهان سهوا سؤال * ز او نبردى زين گنه يك حبه مال
نوبت و روز فقيهان ناگهان * يك فقيه از حرص آمد در فغان
كرد زاريها ولى چاره نبود * گفت هر نوعى نبودش هيچ سود
روز ديگربار كو پيچيده پا * پاكش اندر صف قوم مبتلا
تختهها بر ساق بست از چپ و راست * تا برد آن شه گمان كاشكستهپاست
ديدش و بشناختش چيزى نداد * روز ديگر رو بپوشيد از لباد
تا گمان آيد كه نابيناست او * در ميان اعميان برخاست او
پس بديد او و ندادش هيچچيز * از گناه و جرم گفتن آن عزيز
چونكه عاجز شد ز صد گونه مكيد * چون زنان او چادرى بر سر كشيد
در ميان بيوگان رفت و نشست * سر فرود افكند و پنهان كرد دستبقيه در ذيل صفحهء 123