تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 111

مساهمون:

ص١١١
خدمت مولانا جان عالميانست ، فرمود كه بعد ازين شفاك اللّه شما را باد همانا كه در ميان عاشق و معشوق پيراهنى از شعر بيش نماند راست نمىخواهيد كه نور بنور پيوندد :
من شدم عريان ز تن او از خيال * مىخرامم در نهايات الوصال
شيخ با اصحاب گريان شدند و حضرت مولانا اين غزل فرمود :
« چه دانى تو كه در باطن چه شاهى همنشين دارم * رخ زرين من منگر كه پاى آهنين دارم »
و تمامى اين غزل به جهت تتميم و توضيح مقصود نوشته آمد :
بدان شه كو مرا آورد كلى روى آوردم * وزان كو آفريدستم هزاران آفرين دارم گهى خورشيد را مانم گهى درياى گوهر را * درون دل فلك دارم برون دل زمين دارم درون خمرهء عالم چو زنبورى همىپرم * مبين تو ناله‌ام تنها كه خانهء انگبين دارم دلا گر طالب مائى برآ بر چرخ خضرائى * چنان قصريست شاه من كه امن الآمنين دارم چه باهولست آن آبى كه اين چرخست ازو گردان * چو من دولاب آن آبم چنين شيرين جبين دارم چو ديو و آدمى و جن همىبينى بفرمانم * نمىدانى سليمانم كه در خاتم نگين دارم چرا پژمرده باشم من كه بشكفته است هر جزوم * چرا خربنده باشم من براقى زير زين دارم چرا از ماه وامانم نه عقرب كوفت بر پايم * چرا زين چاه بر نايم چو من حبل المتين دارم كبوتر خانه‌اى كردم كبوترهاى جانها را * بپر اى مرغ جان من كه صد برج حصين دارم