تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
نيز كه صلح‌جوئى و نيكخواهى وى را آزموده بودند به همدردى اهل اسلام شيون و افغان مىكردند و شيخ صدر الدين « 1 » بر مولانا نماز خواند و از شدت بيخودى و درد شهقه‌اى بزد و از هوش برفت . جنازهء مولانا را به حرمت تمام برگرفتند و در تربت مبارك مدفون ساختند و قاضى سراج الدين « 2 » در برابر تربت مولانا اين ابيات برخواند :
كاش آن روز كه در پاى تو شد خار اجل * دست گيتى بزدى تيغ هلاكم بر سر تا درين روز جهان بىتو نديدى چشمم * اين منم بر سر خاك تو كه خاكم بر سر
مدت چهل روز « 3 » ياران و مردم قونيه تعزيت مولانا مىداشتند و ناله و گريه
هامش
( 1 ) - نفحات الانس . ( 2 ) - مناقب افلاكى . ( 3 ) - سلطان ولد در اين باب گويد :همچنان اين كشيد تا چل روز * هيچ ساكن نشد دمى تف و سوز بعد چل روز سوى خانه شدند * همه مشغول اين فسانه شدند روز و شب بود گفتشان همه اين * كه شد آن گنج زير خاك دفين ذكر احوال و زندگانى او * ذكر اقوال و درفشانى او ذكر خلق لطيف بىمثلش * ذكر خلق شريف بىمثلش ذكر عشق خدا و تجريدش * ذكر مستى و صدق توحيدش ذكر تنزيه او از اين دنيا * كلى رغبتش سوى عقبى ذكر لطف و تواضع و كرمش * ذكر حال و سماع چون ارمشمحمود مثنوىخوان نقل مىكند كه در مجلس امير معين الدين شورشى عظيم بر پا شد و امير بدر الدين يحيى سينه‌چاك زد و اين رباعى برخواند :كو ديده كه در غم تو غمناك نشد * يا جيب كه در ماتم تو چاك نشد سوگند به روى تو كه از پشت زمين * مانند تو درون شكم خاك نشد( ظاهرا چنين باشد : مانند تو اندر شكم خاك نشد ) اهل مجلس ناله و زارى كردند و پروانه را بىاختيارى عظيم دست داد و بسيار بگريست و احسان بسيار به فقرا كرد و يكى اين رباعى انشاد نمود :اى خاك ز درد دل نمىيارم گفت * كامروز اجل در تو چه گوهر بنهفت دام دل عالمى فتادت در دام * دلبند خلائقت در آغوش به خفت( و بيت اخير در نسخهء ثواقب تأليف محمود مثنوىخوان بدين صورت بود :دام دل عالميان فتادن بر دام * دلبند خلائقى در آغوش تو نهفتو بقياس اصلاح شد ) .