تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
مائيم و موج سودا شب تا بروز تنها * خواهى بيا ببخشا خواهى برو جفا كن از من گريز تا تو هم در بلا نيفتى * بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن مائيم و آب ديده در كنج غم خزيده * بر آب ديدهء ما صد جاى آسيا كن خيره‌كشى است ما را دارد دلى چو خارا * بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد * اى زرد روى عاشق تو صبر كن وفا كن درديست غير مردن كآن را دوا نباشد * پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم « 1 » * با دست اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن
اهل قونيه « 2 » از خرد و بزرگ در جنازهء مولانا حاضر شدند و عيسويان و يهود
هامش
( 1 ) - ممكن است اين بيت اشاره باشد بدانچه جامى در نفحات الانس روايت مىكند كه مولانا فرمود « كه ياران ما ازين سو مىكشند و مولانا شمس الدين آن جانب مىخواند يا قومنا اجيبوا داعى اللّه ناچار رفتنى است » . ( 2 ) - شرح آن در ولدنامه چنين است :مردم شهر از صغير و كبير * همه اندر فغان و آه و نفير ديهيان هم ز رومى و اتراك * كرده از درد او گريبان چاك به جنازه‌اش شده همه حاضر * از سر مهر و عشق نز پى بر اهل هر مذهبى برو صادق * قوم هر ملتى برو عاشق كرده او را مسيحيان معبود * ديده او را جهود خوب چو هود عيسوى گفته اوست عيسى ما * موسيى گفته اوست موسى ما مؤمنش خوانده سرو نور رسول * گفته هست او عظيم بحر نغولو حضور يهود و نصارى را در جنازهء وى محمود مثنوىخوان در كتاب ثواقب روايت كرده و نيز در شرح حال مولانا ( ضميمهء مثنوى ، طبع بمبئى 1340 ) مذكور است كه مسلمين از عيسويان و يهوديان پرسيدند كه شما را با مولانا چه تعلق بوده است ، گفتند اگر مسلمانان را بجاى محمد بود ما را هم بجاى موسى و عيسى بود و اگر شما را پيشوا و مقتدى بود ما را هم همان بود كه قلب و فؤاد ما داند .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 113 | بديع الزمان فروزانفر