باشد آن را هم به حضرت چلبى فرستيم » . دوستى و عنايت مولانا با چلبى بدانجا رسيده بود كه خاطرش بىوجود او شكفته نمىگشت و در مجلسى « 1 » كه چلبى حضور نداشت مولانا گرم نمىشد و سخن نميراند و معرفت نمىگفت . ياران اين معنى را دريافته بودند و در اينگونه مجالس بيش از هر چيز وجود حسام الدين را لازم مىشمردند . از مقدمهء مثنوى و سرآغازهاى دفتر چهارم « 2 » و پنجم و ششم اين كتاب به خوبى مىتوان دانست كه حسام الدين در چشم مولانا چه مقام بلندى داشته و تا چه حد مورد عنايت و علاقه بوده است .
ياران و مريدان مولانا در طول مدت مهذب « 3 » و مؤدب شده بودند و اينبار
هامش
( 1 ) - در مناقب العارفين نقل شده است « روزى معين الدين پروانه جمعيتى عظيم ساخته بود و جميع صدور و اكابر را خوانده و آن روز مولانا بمعانى شروع نفرمود و هيچ كلمات نگفت و گويند هنوز چلبى حسام الدين را نخوانده بودند و پروانه را به فراست معلوم شد كه البته چلبى را بايد خواندن ، از مولانا اجازت خواست كه حضرت چلبى را از باغ بخواند فرمود كه مصلحت باشد . »
( 2 ) - در آغاز دفتر چهارم فرمايد :اى ضياء الحق حسام الدين توى * كه گذشت از مه به نورت مثنوى
همت عالى تو اى مرتجى * مىكشد اين را خدا داند كجا
مثنوى را چون تو مبدا بودهاى * گر فزون گردد تواش افزودهاى
چون چنين خواهى خدا خواهد چنين * مىدهد حق آرزوى متقين
كان للّه بودهاى در ما مضى * تا كه كان اللّه له آمد جزاو در آغاز دفتر پنجم گويد :اى ضياء الحق حسام الدين راد * اوستادان صفا را اوستاد
گر نبودى خلق محجوب و كثيف * ور نبودى حلقها تنگ و ضعيف
در مديحت داد معنى دادمى * غير اين منطق لبى بگشا دمى
شرح تو غيب است بر اهل جهان * همچو راز عشق دارم در نهانو در آغاز دفتر ششم فرموده است :بو نگهدار و بپرهيز از زكام * تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نيندازد مشامت از اثر * اى هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسردهتن شگرف * مىجهد انفاسشان از تل برف
چون جهان زين برف در پوشد كفن * تيغ خورشيد حسام الدين بزن
هين برآر از شرق سيف اللّه را * گرم كن ز آن شرق اين درگاه راو نظائر اين ابيات در مثنوى بسيار است .
( 3 ) - سلطان ولد در اين باب گويد :همه ياران مطيع او گشتند * آب لطف ورا سبو گشتندبقيه پاورقى در ذيل صفحهء 106