تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
اى سرو روان باد خزانت مرساد * اى چشم جهان چشم بدانت مرساد اى آنكه تو جانان سمائى و زمين * جز رحمت و جز راحت جانت مرساد
* * *
خبرت بان ممرضى قد مرضا * استأهل ان اكون عنه عوضا اسالك الهى ان يكون المرضا * بردا و سلاما و نعيما و رضا
* * *
رنج تن دور از تو اى تو راحت جانهاى ما * چشم بد دور از تو اى تو ديدهء بيناى ما صحت تو صحت جان و جهانست اى قمر * صحت جسم تو بادا اى قمر سيماى ما عافيت بادا تنت را اى تن تو جان صفت * كم مبادا سايهء لطف تو از بالاى ما گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد * كان چراگاه دلست و سبزهء صحراى ما رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت * تا بود آن رنج تو چون عقل جان‌آراى ما
صلاح الدين بدان رنجورى درگذشت و چون وصيت كرده بود « 1 » كه در جنازهء وى آئين عزا معمول ندارند و او را كه بعالم علوى اتصال يافته و از مصيبت خانهء جهان رها شده برسم شادى و سرور با خروش سماع دلكش به خاك سپارند « مولانا بيامد و سر مبارك را باز كرده نعره‌ها مىزد و شورها مىكرد و فرمود تا نقاره‌زنان و بشارت آورند و از نفير خلقان قيامت برخاسته بود و هشت جوق گويندگان در پيش جنازه مىرفتند و جنازهء شيخ را اصحاب كرام برگرفته بودند و خداوندگار تا تربت بهاء ولد چرخ‌زنان و سماع كنان مىرفت و در جوار سلطان العلماء بهاء ولد به عظمت تمام دفن كردند و ذلك غرة شهر محرم المكرم سنهء سبع و خمسين و ستمائة » و مولانا در مرثيتش اين غزل به رشتهء نظم دركشيد :
اى ز هجرانت زمين و آسمان بگريسته * دل ميان خون نشسته عقل و جان بگريسته
شيخ صلاح الدين مردى زاهد و متعبد بود و در رعايت دقائق شريعت نهايت مراقبت به عمل مىآورد « مگر در قلب ايام اربعين زمستان فرجيش را شسته بودند و
هامش
( 1 ) - مأخذ اين گفتار ابيات ذيل است از ولدنامه :شيخ فرمود در جنازهء من * دهل آريد و كوس با دف‌زن سوى كويم بريد رقص‌كنان * خوش و شادان و مست و دست‌افشان تا بدانند كاولياى خدا * شاد و خندان روند سوى لقا مرگشان عيش و عشرت و سورست * جايشان خلد عدن پرحورست اين‌چنين مرگ با سماع خوشست * چون رفيقش نگار خوب‌كش است همه از جان و دل وصيت را * بشنيدند بىريا به صفا