بستند و مولانا در شب اول عروسى اين غزل را بنظم آورد :
بادا مبارك در جهان سور و عروسيهاى ما * سور و عروسى را خدا ببريده بر بالاى ما
و در شب زفاف اين غزل فرمود :
مباركى كه بود در همه عروسيها * درين عروسى ما باد اى خدا تنها
و ناچار اين وصلت ما بين سنهء 647 و 657 اتفاق افتاده است .
از فرط علاقهاى كه مولانا به خاندان شيخ صلاح الدين داشت « پيوسته فاطمه خاتون را كتابت و قرآن تعليم مىداد » و وقتىكه او از شوى خود سلطان ولد رنجيده خاطر گشت مولانا به دلجوئى وى درايستاد و فرزند را به نيكوداشت او مأمور كرد و يك نامه « 1 » از آثار مولانا در دلجوئى فاطمه خاتون و نامهء ديگر در توصيهء او بسلطان ولد موجود است كه چون حاكى از كيفيت ارتباط مولانا با صلاح الدين مىباشد در موضع خويش مذكور خواهد شد .
وفات شيخ صلاح الدين
پس از آنكه مولانا و صلاح الدين با يكديگر تنگاتنگ « 2 » و بىانقطاع ده سال تمام صحبت داشتند ، ناگهان صلاح الدين رنجور شد و بيماريش سخت دراز كشيد چنان كه به مرگ تن در داد و به روايت افلاكى از مولانا درخواست كه او نيز به رهائى وى از زندان كالبد رضا دهد . مولانا سه روز به عيادت صلاح الدين نرفت و اين نامه به نزديك وى فرستاد .
خداوند دل و خداوند اهل دل قطب الكونين صلاح الدين مد اللّه ظله كه شكايت مىفرمود از آن مادّه كه در ناخنهاى مباركش متمكن شده است چندين گاه عافاه اللّه ففى معافاته معافاة المؤمنين اجمع واحد كالالف ان امر عنى .
هامش
( 1 ) - اين هر دو نامه را افلاكى در مناقب العارفين آورده است .
( 2 ) - علاوه بر روايت افلاكى از ابيات ولدنامه نيز همين مدت به صراحت معلوم مىگردد :شيخ با او چو در دو تن يك جان * بود آسوده و خوش و شادان
مست از همدگر شده ده سال * داشته بىخمار هجر وصالو بنابراين چون وقت وفات شيخ صلاح الدين متفق عليه است ( 657 ) و تمام مدت مصاحبت هم بيش از ده سال نبوده چنان كه گذشت بايد مصاحبت آنان به سال 647 آغاز شده باشد .