و سر در كتمان و احتجاب نداشت در هر مجلس و محفل ذكر مناقب وى مىكرد و تواضع « 1 » از حد مىبرد چندانكه صلاح الدين منفعل و شرمسار مىگرديد و بهطورىكه در داستان شمس الدين ديديم بىمحابا در كوى و برزن با او نيز عنايت و ارادت مىورزيد چنان كه « در آن غلبات شور و سماع كه مشهور عالميان شده بود از حوالى زركوبان مىگذشت مگر آواز ضرب تقتق ايشان به گوش مباركش رسيده از خوشى آن ضرب شورى عجيب در مولانا ظاهر شد و بچرخ درآمد . شيخ نعرهزنان از دكان خود بيرون آمد و سر در قدم مولانا نهاده بى خود شد ، مولانا او را در چرخ گرفته شيخ از حضرتش امان خواست كه مرا طاقت سماع خداوندگار نيست از آنكه از غايت رياضت قوى ضعيف تركيب شدهام همانا كه به شاگردان دكان اشارت كرد كه اصلا ايست نكنند و دست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شدن همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود از ناگاه گويندگان رسيدند و اين غزل آغاز كردند :
يكى گنجى پديد آمد در آن دكان زركوبى * زهى صورت زهى معنى زهى خوبى زهى خوبى
« روزى حضرت خداوندگار در سماع بود و ذوقهاى عظيم مىراند و شيخ صلاح الدين در كنجى ايستاده بود ، از ناگاه حضرت مولانا اين غزل را فرمود :
نيست در آخر زمان فريادرس * جز صلاح الدين صلاح الدين و بس
گر ز سر سرّ او دانستهاى * دم فروكش تا نداند هيچكس
سينهء عاشق يكى آبيست خوش * جانها بر آب او خاشاك و خس
چون ببينى روى او را دم مزن * كاندر آئينه اثر دارد نفس
از دل عاشق برآيد آفتاب * نور گيرد عالمى از پيش و پس
قطع نظر از قرابت جانى و خويشى معنوى ما بين خاندان مولانا و صلاح الدين نزديكى و خويشاوندى صورت هم برقرار گرديده بود و دختر صلاح الدين را كه فاطمه خاتون نام داشت با بهاء الدين فرزند مولانا معروف بسلطان ولد عقد مزاوجت
هامش
( 1 ) - رجوع كنيد بفيه ما فيه ، طبع تهران ( صفحهء 133 ) .