تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
مىشود كه عده‌اى از مريدان به جهت غلبه حسد و هم‌چشمى بگزند و آزار صلاح الدّين همت بسته و از لطف و عنايت بىدريغ مولانا در باب وى بىاندازه خشمگين بوده‌اند و مولانا بانواع نصايح آنان را بمتابعت و پيروى صلاح الدين مىخوانده است و خصوصا در كتاب فيه ما فيه « 1 » فصلى است به عربى راجع به يكى از مريدان گستاخ بنام ابن چاوش كه نخست بار از دوستان صلاح الدين بوده و پس از رسيدن وى بمقام خليفتى و شيخى به معاندت و دشمنى درايستاده است . عنايت و لطف مولانا نسبت به صلاح الدين تا به حدى رسيد كه پيوستگان و خويشاوندان و حتى فرزند خود سلطان ولد « 2 » را فرمان داد تا دست نياز در دامن وى زنند و بنده‌وار در پيشگاه عزتش سر نهند و بدين جهت پيوستگان و فرزندان مولانا سراسر وى را بجاى پدر گرفتند و به رهنمونى او در طريق معرفت قدم مىزدند . مولانا هم كه دلباخته و اسير زنجير عشق كاملان و واصلان حق بود پشت بر همهء ياران و روى در صلاح الدين داشت و ابيات و غزليات بنام وى موشح مىساخت و اينك قريب 71 غزل در كليات كه مقطع آن بنام صلاح الدين مىباشد موجود است و از آنجا كه ظهور و جلوهء عشق در مولانا با پرده‌درى و عالم‌افروزى توأم بود
هامش
( 1 ) - فيه ما فيه ، طبع تهران ( صفحهء 134 - 137 ) . ( 2 ) - شرح آن در ولدنامه بدين صورت مذكور است :پس ولد را بخواند مولانا * گفت درياب جون توئى دانا سر نهاد و سؤال كرد از او * چيست مقصود از اين به بنده بگو گفت بنگر رخ صلاح الدين * كه چه ذاتست آن شه حق‌بين مقتداى جهان جانست او * ملك ملك لا مكانست او گفتم آرى و ليك چون تو كسى * بيند او را نه هر حقير و خسى گفت با من كه شمس دين اينست * آن شه بىبراق و زين اينست گفتمش من همان همىبينم * غير آن بحر جان نمىبينم مست و بىخويشتن ز جام ويم * ز دل‌وجان كمين غلام ويم هرچه فرمائيم كنم من آن * هستم از جان مطيعت اى سلطان گفت ازين پس صلاح دين را گير * آن شهنشاه راستين را گير نظرش كيمياست بر تو فتد * رحمت كبرياست بر تو فتد گفتمش من قبول كردم اين * كه شوم بندهء صلاح الدينو پس از اين شرح ماجرا و گفتگوهاى خود با صلاح الدين و ممنوع شدن خود از گفتار به ميان مىآرد كه جهت رعايت اختصار نوشته نيامد .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 98 | بديع الزمان فروزانفر