تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
كه همه جمع قصد آن دارند * كه فلان را زنند و آزارند بعد زجرش كشند از سر كين * زير خاكش نهان كنند و دفين پس رسيد اين بشه صلاح الدّين * نور چشم و چراغ هر ره‌بين خوش بخنديد و گفت آن كوران * كه ز گمراهيند بىايمان نيستند اين‌قدر ز حق آگاه * كه بجز ز امر او نجنبد كاه مىبرنجند از اينكه مولانا * كرد مخصوصم از همه تنها خود ندانسته اينكه آينه‌ام * نيست نقشى مرا معاينه‌ام در من او روى خويش مىبيند * خويشتن را چگونه نگزيند عاشق او بر جمال خوب خود است * برد گر كس گمان مبر كه بد است مشفقم من بر آن همه چو پدر * خواسته از خدا و پيغمبر كه رهند از بلاى نفس عدو * كارهاشان چو زر شود نيكو خشمگين شد از آن گروه لئيم * گشت واقف ز راز شيخ عليم هر دو باهم ز قوم گرديدند * صحبت جمله را چو گرديدند ره ندادند ديگر ايشان را * آن لئيمان كور و بىجان را مدتى چون بر اين حديث گذشت * همه را خشك گشت روضه و كشت مدد از حق به دو بريده شد آن * لاجرم برنرست در بستان روزها شيخ را نمىديدند * همه شب خواب بد همىديدند آخر كار جمله دانستند * همچو ماتم‌زده بهم شستند گفته باهم اگر چنين ماند * چه شود حال ما خدا داند همه جمع آمدند بر در او * مىنهادند بر زمين سر و رو گفته از صدق ما غلامانيم * شاه خود را بعشق جويانيم لابه‌ها كرده زين نسق شب و روز * با دو چشم پرآب از سر سوز چون شنيدند هر دو زارى را * ساز كردند چنگ يارى را در گشادند و راهشان دادند * قفل‌هاى ببسته بگشادند توبه‌هاشان قبول شد آن دم * شاد گشتند و رفت از دل غم
علاوه بر روايت ولدنامه و مناقب العارفين از آثار خود مولانا نيز استنباط