گفته باهم كزان يكى رستيم * چون نگه مىكنيم در شستيم
اينكه آمد ز اولين بتر است * اولين نور بود و اين شرر است
داشت او هم بيان و هم تقرير * فضل و علم و عبارت و تحرير
بيش از اين خود نبود كان شه ما * بود ازو بيشتر بعلم و صفا
حيف مىآمد و غبين كه چرا * جويد آن شيخ بيش كمتر را
كاش كان اولين بودى باز * شيخ ما را رفيق و هم دمساز
نبد از قونيه بد از تبريز * بود جانپرور و نبد خونريز
همه اين مرد را همىدانيم * همه همشهرئيم و هم خانيم
خرد در پيش ما بزرگ شد است * او همانست اگر سترگ شد است
نه ورا خط و علم و نه گفتار * بر ما خود نداشت او مقدار
عامى محض و ساده و نادان * پيش او نيك و بد بده يكسان
دائما در دكان بدى زركوب * همه همسايگان ازو در كوب
نتواند درست فاتحه خواند * گر كند زو كسى سؤالى ماند
كاى عجب از چه روى مولانا * كه نيامد چو او كسى دانا
روز و شب مىكند سجود او را * بر فزونان دين فزود او را
هرچه دارد همه دهد با او * از زر و سيم و جامههاى نكو
پيش از اين جاش بود صف نعال * فخر كردى ز ما ميان رجال
چون شود اينكه ماورا اكنون * شيخ خوانيم يا ز شيخ افزون
زين نمط فحشهاى زشت و درشت * گاه گفته به روش و گه پس پشت
جمله را رأى اينچنين افتاد * كه چو ز اسب مراد زين افتاد
سر ببازيم زندهاش نهليم * چون ازو جان فكار و خستهدليم
همه گشتند جمع در جائى * كه جز اين نيستمان گزين رائى
كه ورا از ميانه برگيريم * عشق آن شاه را ز سر گيريم
همه سوگندها بخورده كزين * هركه گردد يقين بود بىدين
يك مريدى برسم طنازى * شد از ايشان و كرد غمازى
او همان لحظه نزد مولانا * آمد و گفت آن حكايت را
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 96
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٩٦