و در پشت سر و پيش روى ملامت مىكردند و سخنان گزنده و زشت در حق صلاح الدين مىگفتند و آخرالامر بر آن شدند كه صلاح الدين را از ميانه بردارند . اين خبر به گوش صلاح الدين رسيد خوش بخنديد و گفت بىفرمان حق رگى نجنبد و اگر فرمان رسد بنده را ناچار مطيع فرمان بايد بود ليكن اگر ايشان قصد كشتن من دارند من جز بخير در حق ايشان سخن نخواهم گفت .
ظاهرا آشكارا شدن اين قصه در عزم دشمنان صلاح الدين فتورى افكند بنا به روايت ولدنامه وقتىكه مولانا و خليفهء او از آنان اعراض كردند مدد فيض از جان مريدان گسست و ناچار از در توبت و انابت درآمدند و عذرخواهان به نزد مولانا آمده از گناه و قصد بد عذر خواستند و او نيز عذرشان بپذيرفت .
و چون هيچيك از تذكرهنويسان اين قصه را بهشرحتر از سلطان ولد ذكر نكردهاند اينك ابيات ولدنامه را به اختصارى كه متضمن بيان مقصود باشد در اين نامه مندرج مىسازيم :
ابيات ولدنامه
نيست اين را كرانه اى دانا * بازگو تا چه گفت مولانا
گفت از روى مهر با ياران * نيست پرواى كس مرا بجهان
من ندارم سر شما برويد * از برم با صلاح دين گرويد
سر شيخى چو نيست در سر من * نبود هيچ مرغ همپر من
خودبخود من خوشم نخواهم كس * پيش من زحمتست كس چو مگس
بعد از اين جمله سوى او پوئيد * همه از جان وصال او جوئيد
پيش او سر نهيد اگر ملكيد * ورنه ديويد اگر در او بشكيد
شورش شيخ گشت ازو ساكن * وان همه رنج و گفتگو ساكن
زانكه بد نوع ديگر ارشادش * بيشتر بود از همه دادش
شيخ با او چنان كه با آن شاه * شمس تبريز خاص خاص إله
خوش درآميخت همچو شير و شكر * كار هر دو ز همدگر شد زر
نظر شيخ جمله بر وى بود * غير از او نزد شيخ لاشى بود
باز در منكران غريو افتاد * باز درهم شدند اهل فساد