يكى از « 1 » دهات قونيه كه موطن پدر و مادر او بود توطن داشت و به اشارت پدر و مادر متأهل شده بود و از آن اطوار و احوال كه بر مولانا مىگذشت وى را اطلاعى حاصل نمىشد « مگر روزى به شهر قونيه آمد و در مسجد بو الفضل بجمعه حاضر شد و آن روز حضرت مولانا تذكير مىفرمود و شورهاى عظيم مىكرد و از سيد معانى بىحد نقل مىكرد از ناگاه حالات سيد از ذات مولانا بشيخ صلاح الدين تجلى كرد همانا كه نعره بزد و برخاست و به زير پاى مولانا آمد و سرباز كرده بر پاى مولانا بوسهها داد » .
صلاح الدين بمولانا ارادت مىورزيد و مولانا هم عنايت از وى دريغ نمىداشت ، ليكن در اوائل حال مولانا با حريفى قوىپنجهتر از شيخ صلاح الدين دچار شده بود و از اين جهت با وى نمىپرداخت و چون روزگار نوبت به صلاح الدين داد و مولانا از ديدار شمس نوميد گشت به تمامى دل و همگى همت روى در صلاح آورد و او را بشيخى و خليفتى و « سرلشكرى جنود اللّه » منصوب فرمود و ياران را به اطاعت وى مأمور ساخت .
چنان كه مولانا در بيان حقائق و معانى باصطلاحات صوفيان و تعبيرات آنان مقيد نيست در تربيت مريدان هم پيرو اصول مريدى و مرادى نبود و از فرط استغراق و غلبهء عشق سر اين و آن و گاهى « 2 » سر معشوق نيز نداشت و خود به دستگيرى طالبان نمىپرداخت و پيوسته پس از ديدار شمس اين شغل را به يكى از ياران گزين كه آئينه تمامنماى شيخ كامل بودند واگذار مىكرد و خود بفراغ دل چشم بر جلوهء معشوق نهانى مىگماشت . نصب صلاح الدين بشيخى و پيشوائى هم ازين نظر بود ولى ياران مولانا كه در آتش عشق نگداخته و در بوتهء رياضت و سلوك از غش هوا و وهم پاك برنيامده بودند بجز مولانا هيچكس را قبول نمىكردند و صلاح الدين را هرچند برگزيدهء وى بود براى دستگيرى و راهنمائى سزاوار نمىشمردند و بدين جهت بار ديگر مريدان و ياران سر از فرمان مولانا پيچيده به دشمنى صلاح الدين برخاستند .
هامش
( 1 ) - به روايت افلاكى نام آن ديه كامل بوده است .
( 2 ) - اشاره بدين بيت مولاناست :چنان در نيستى غرقم كه معشوقم همىگويد * بيا با من دمى بنشين سر آن هم نمىدارم