تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 90

مساهمون:

ص٩٠
او را دانائى بصير و شيفتهء حقيقت و شايستهء مرشدى و راهنمائى معرفى مىكند و اين خود به تنهائى سبب اهميت اين كتاب تواند بود . علاوه بر فوائد تاريخى نظر به‌آنكه شمس الدين مبدأ زندگانى جديدى براى مولانا شده است شايد هريك از محققين مائل باشند از مبادى افكار و تعاليم او اطلاع يابند اين نتيجه هم از كتاب مقالات بدست مىآيد چه ما بين آن و مثنوى ارتباطى قوى موجود است و مولانا « 1 » بسيارى از امثال و قصص و مطالب مقالات را در مثنوى خود مندرج ساخته است . از حيث لطف « 2 » عبارت و دل‌پسندى و زيبائى الفاظ هم كتاب مقالات داراى اهميت بسيار و يكى از گنجينه‌هاى ادبيات و لغت فارسى است و اگر گسستگى و ناپيوستگى
هامش
( 1 ) - مانند حكايت آن شخص كه سحورى بر در مىزد ( مثنوى ، دفتر ششم ، چاپ علاء الدوله ، صفحهء 572 ) و مرد نائى كه ناى مىزد ( مثنوى ، دفتر چهارم ، صفحهء 344 ) و داستان دادن محمود گوهر را به وزيران و اميران و اياز ( مثنوى ، دفتر پنجم ، صفحهء 543 ) و حكايت گرفتن موش مهار شتر را ( مثنوى ، دفتر دوم ، صفحهء 181 ) و قصهء مرد دو موى با مزين ( مثنوى ، دفتر سوم ، صفحهء 227 ) و حكايت استر با اشتر ( مثنوى ، دفتر چهارم ، صفحهء 414 ) كه اين‌ها همه از مقالات اقتباس شده است . ( 2 ) - اين حكايت را به نمونه مىآوريم « واعظى خلق را تحريض مىكند بر زن خواستن و تزويج كردن و احاديث مىگفت و زنان را تحريض مىكرد بر سر منبر بر شوهر خواستن و آن‌كس كه زن دارد تحريض مىكرد بر ميانجى كردن و سعى نمودن در پيونديها و احاديث مىگفت . از بسيارى كه گفت يكى برخاست كه الصوفى ابن الوقت من مرد غريبم مرا زنى مىبايد واعظ رو به زنان كرد و گفت اى عورتان ميان شما كسى هست كه رغبت كند گفتند كه هست ، گفت تا برخيزد پيشتر آيد برخاست پيشتر آمد گفت رو باز كن تا ترا ببيند كه سنت اينست از رسول عليه السلام كه پيش از نكاح يك‌بار ببيند روى باز كرد ، گفت اى جوان بنگر ، گفت نگرستم ، گفت شايسته هست ، گفت هست ، گفت اى عورت چه دارى از دنيا ، گفت خركى دارم سقائى كند و گاه گندم به آسيا برد و هيزم كشد از اجرت آن به من رسد ، واعظ گفت اين جوان مردم‌زاده مىنمايد و متميز نتواند خربندگى كردن ديگرى هست ، گفتند هست همچنين پيش آمد روى بنمود ، جوان گفت پسنديده است ، گفت چه دارد گفت گاوى گاهى آب كشد گاهى زمين شكافد گاهى گردون كشد از اجرت آن به دو رسد ، گفت اين جوان متميزست نشايد گاوبانى كند ، ديگرى هست گفتند هست ، گفت تا خود را بنمايد بنمود ، گفت از جهاز چه دارد گفت باغى دارد ، واعظ روى بدين جوان كرد گفت اكنون ترا اختيار است از اين هر سه ( هركدام ظ ) موافق‌تر است قبول كن ، آن جوان بن گوش خاريدن گرفت گفت زود بگو كدام مىخواهى ، گفت خواهم كه بر خر نشينم و گاو را پيش مىكنم و بسوى باغ مىروم ، گفت آرى ولى چنان نازنين نيستى كه ترا هر سه مسلم شود » مقالات شمس ، نسخهء عكسى ، ( صفحهء 108 - 109 ) .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 90 | بديع الزمان فروزانفر