تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 87

مساهمون:

ص٨٧
بمسلك خود كه عشق به باده « 1 » بايد داشت نه بجام و پيمانه ) متوجه گرديد و عشق آغاز كرد و بعد ازين آن بادهء شورانگيز را از پيمانهء وجود صلاح الدين و حسام الدين مىآشاميد . مدت اقامت مولانا در دمشق در اين سفر و سفر نخستين بتحقيق نپيوسته و چون اين قسمت از تاريخ زندگانى مولانا در هيچ‌يك از تذكره‌ها نقل نشده و تنها مأخذ آن اشعار ولدنامه و مناقب العارفين افلاكى است كه آن هم فقط به يكى از اين دو سفر اشاره مىكند و اشعار ولدنامه نيز مبهم است و بلفظ چند سالى و ماهها اكتفا شده بدين جهت مدت حقيقى اقامت مولانا را در دمشق معلوم نتوان كرد ولى باحتمال اغلب مىتوان گفت كه اين سفرها در فاصلهء 645 و 647 واقع گرديده چه تمام مدت مصاحبت صلاح الدين با مولانا بنقل افلاكى ده سال بوده و او هم در سنهء 657 درگذشته است و بنابراين حدس ما قريب بواقع خواهد بود .
هامش
( 1 ) - چنان كه نظر به همين عقيدهء مولانا همواره دست در دامن يارى زده عشق مىورزيد و هرگز تأسف و دريغ را به خود راه نمىداد و مجلسيان را هم از تلهف و تأسف بازميداشت چنان كه شمس الدين ملطى روايت مىكند كه « روزى مصحوب مولانا در باغ چلبى حسام الدين بوديم حضرت مولانا هر دوپاى مبارك در آب جوى كرده معارف مىفرمود همچنان در اثناى كلام با ثناى صفات شمس الدين تبريزى مشغول گشته مدحهاى بىنهايت مىفرمود و خدمت مقبول الاقطاب بدر الدين ولد در آن حالت آهى بكرد و گفت حيف زهى دريغ مولانا فرمود كه چرا حيف و چه حيف و اين حيف بر كجاست و موجب حيف چيست و حيف در ميان ما چه كار دارد ، بدر الدين شرمسار گشته و سر نهاد و گفت حيفم بر آن بود كه مولانا شمس الدين تبريزى را در نيافتم همانا كه حضرت مولانا دمى خاموش گشته هيچ نگفت بعد از آن فرمود كه اگر به خدمت مولانا شمس الدين نرسيدى به روان مقدس پدرم به كسى رسيدى كه در هر تار موى او هزار شمس الدين آونگانست و در ادراك سرّ سر او حيران اصحاب شادىها كردند و سماع برخاست و حضرت مولانا اين غزل آغاز فرمود :گفت لبم ناگهان نام گل و گلستان * آمد آن گل‌عذار كوفت مرا بر دهان گفت كه سلطان منم جان گلستان منم * حضرت چون من شهى وانگه ياد فلان »و نظر به همين عقيده گفته است :شمس تبريز خود بهانه است * مائيم بحسن و لطف مائيمو شرح اين عقيده و تأثير آن در اشعار و اخلاق و روش مولانا اگر تأخيرى در اجل باشد به بيانى مستوفى مذكور آيد و اصطلاح مى و باده حسن و كوزه و پيمانه صورت ازين بيت گرفته‌ام :گفت صورت كوزه است و حسن مى * مى خدايم مىدهد از ظرف وىمثنوى ، دفتر پنجم ، چاپ علاء الدوله ( صفحهء 521 ) .
زندگانى مولانا ( فارسى ) — صفحة 87 | بديع الزمان فروزانفر