چون زبان و ديدهء ايشان بود * قصهء آسا ره آسان بود
چون زبان او همه سرتيز بود * از زبانش جمله را پرهيز بود
سايه كو بالاى او خشتى گرفت * با همه ويران به هم كشتى گرفت
سايهء دين آفتاب راى اوست * سايه آرى جفت بر بالاى اوست
هور و قرص آورده در پيش خداى * در دو عين هفده منى دانى بجاى
مال و ملكش بود دلق ذرهاى * زو نمىترسيد ازو كس ذرهاى
خشت مىزد او و قيصر دل دو نيم * دور از او بر سنگ مىزد سر ز بيم
شب نخفت از بيم او يك شهريار * و او همهشب پاسبانى داشت كار
زو شكستهدل جهانى صفشكن * كرده او سقائى هر پيرزن
گر نكردى عمر و بر فرمان گذر * عمرو را عمره زدى روز دگر
تا برد لؤلؤى چشمى همچو برق * لؤلؤ خوشاب در خون كرده غرق
روشنائى در جهان در پرده شد * كان چراغ هشت جنت مرده شد
نى كه مرد او زندهء جاويد گشت * گر چراغى بود صد خورشيد گشت
مصطفى گفت از خداوند اين كلام * گفت از حلقم مباهاتست عام
پس به فاروقم مباهاتست خاص * نيست بىاخلاص كس را اين خلاص
چون خلافت رونق از عثمان گرفت * شرق تا غرب جهان ايمان گرفت
از كمال فضل حق وز جهد او * شد جهان بر دين حق در عهد او
بود درياى حيا و كوه حلم * جان پاكش غرقهء قرآن و علم
كس برايش در همه عالم نبود * در وفادارى نظيرش هم نبود
چون شبيه خواجهء كونين بود * در دو داماديش ذو النورين بود
بود هم خوبيش و نور راستين * ز آن دو نورش دو علم در آستين
اين دو نور تن چو جسم و جان او * با دو قطب عالم عرفان او
از دو نورش چون دو كونش معتبر * پيش هر دو هر دو كونش مختصر
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى ) — صفحة 97
مساهمون: سعيد نفيسى
ص٩٧