مصطفى گفتا خداوند جليل * بود و خواهد بود جاويد و خليل
گر مرا بودى خليلى جز احد * آن ابو بكر منستى تا ابد
يك تجلى خلق را عام آمده است * خاص او انوار انعام آمده است
مردهاى كه مىرود در روى خاك * هست از قول نبى صديق پاك
چون صفات سوء در وى مرده بود * سر به صدق زندگى آورده بود
او درين عالم بيفتاده ز خويش * جان به آن عالم فرستاده ز پيش
جان او چون آن جهانى گشته بود * غرق درياى معانى گشته بود
آن جهانى بود جان تا بود او * بود هم جان هم روان تا بود او
چون درين عالم بود جانان يكى * هر چه گويد صدق گويد بىشكى
لاجرم پيوسته در تحقيق بود * هم خليفه بود و هم صديق بود
جان او چون با جهان مىگفت راز * صدق او در در خلافت كرد باز
فتنه كز خواب نبى بيدار شد * خود به تنهائى خود در كار شد
تا فشاند از راه خويش آن فتنه را * دست بگشاد و ببست آن رخنه را
گر نبودى صدق و راى آن امام * از مسلمانى نماندى جز كه نام
گر شب معراج پيش ذو الجلال * مصطفى كرد از خداوند اين سؤال
گفت چونى با عليم اى عزيز * گفت با بوبكر من چونى تو نيز
آنكه خاك پاى او عيوق بود * قبلهء هر دو جهان فاروق بود
واقفى در امر معروف آمده * واقفى اما ز موقوف آمده
حق تعالى جمله دادش داده بود * لاجرم حق آنچه دادش داده بود
عين عدلش خلق را عين الحيات * عين نامش حل و عقد مشكلات
ابن خطاب آنكه حق كردى خطاب * بر زبان روشنترين از آفتاب
چون زبان حق زبان او رواست * ديدهء حقبين او او را رواست
گر سخن چون وحى خواهى قول اوست * ديو گشته لال از لا حول اوست
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى ) — صفحة 96
مساهمون: سعيد نفيسى
ص٩٦