تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
آورده است كه : مذكور است كه قاتل او با كمال ندامت شيخ را به طريق مسلمين غسل داده كفن كرد و دفن نمود و خود مادام‌الحيات بر سر مزار كثير الانوار او مجاور بود و استغفار مىكرد و همين نكته را مؤلفين بستان السياحة و رياض العارفين هم مكرر كرده‌اند . مؤلف روز روشن اين افسانه‌ها را پرآب‌تر كرده و مىگويد : مغولى از آن لشكر شيخ عطار را به مقتل مىكشيد . شيخ گفت كه : كلاه نمدى بر سر و شمشير مصرى بر كمر براى قتل و تاراج از تركستان آمدى و مىدانى كه در اين پرده تو را نمىشناسم . در اين اثنا شخصى گفت كه : شيخ را مكش ، به عوض هژده هزار درم به دست من به فروش و او را نگذاشت بفروشد و ديگرى كه توبرهء كاه داد گفت به فروش . مغول به غضب آمد و به شمشير سر شيخ را از تن جدا كرد ، شيخ مقتول سر خود به هر دو دست گرفته روان شد . قاتل سراپا تحيّر شده از پى دويد و به طى مسافت نيم گره رسيده ، جسد شيخ را گرفت ، جسم بىسر مرده بر زمين افتاد ، مغول قاتل از قتل منفعل و متحير شده ، مسلمانان را جمع كرده ، به تجهيز و تكفين و تدفين شيخ پرداخت و خود شرف اسلام برگزيده ، مجاورت مزار شيخ اختيار كرد . در هر صورت سخت آشكارست كه اين افسانه‌ها به هيچ وجه بيخ و بن ندارد و از اين گوش بايد شنيد و از آن گوش به در كرد و بهترين دليل آن اين است كه سال 627 كه عطار در آن سال درگذشته است نه به آن وقايع زمان چنگيز مىچسبد كه مدتى پيش از آن بوده و نه به وقايع زمان هلاكو كه مدتى پس از آن روى داده و وى به هيچ وجه در نيشابور كشتارى نكرده است و اينكه گفته‌اند و پيش از اين آورده‌ام كه شادياخ سه سال پس از مرگ عطار ويران شده اين نيز بىاساس و نادرست است زيرا كه سه سال پس از مرگ عطار 630 مىشود و تاريخ به هيچ وجه اشاره‌اى به چنين واقعه‌اى ندارد و آنچه تاريخ گواهى مىدهد اين است كه شادياخ تنها در پايان قرن هفتم متروك مانده و اندك اندك به مرور زمان رو به ويرانى