تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
مير حسين دوست سنبهلى در تذكرهء حسينى « 1 » گويد : گويند در نظر شيخ گرمى به حدى بود كه هر طرف كه به قهر مىديد آتش در مىگرفت ، چون چنگيز خان نزديك شهر شيخ رسيد اهل آن ديار آمده ، التماس كردند كه به يك نگاه جلال آن حضرت آن ظالم به خاك سياه برابر مىشود و خلق خدا در امن مىماند . شيخ فرمود تا وى را مقابل لشكر چنگيز خان بردند ، هرچه كه شيخ به نظر قهر سوى لشكر ديد سر مو به هيچ‌يكى گزند نرسيد . گفتند پاسخ فوجش سوخته نمىشود ( ؟ ) . شيخ گفت : بگردانيد مرا ، كه خواهش خداى تعالى ديگر است . آخر فوجش در رسيد و قتل عام كرد . شيخ نيز به دست تركى گرفتار شد ، سه كس از مريدان شيخ پيدا شدند كه ما زر به وزن شيخ مىدهيم ، بستان و بگذر . آن ترك از شيخ پرسيد ، گفت : مگير كه به اين نمىارزم ، آخر زالى دامن كاهى آورد و گفت : اين را بگير و شيخ را بگذار . ترك گفت : حالا چه مىگوئى ؟ گفت : بگير كه بيش از اين نمىارزم . آن كافر برآشفت و شيخ را شهيد ساخت . مؤلف روضات الجنات مىنويسد : سيد جزايرى در كتاب انوار گفته كه از بزرگان صوفيه نزد ايشان شيخ عطار بود و چون سلطان آن زمان كفر و اغواء مسلمين را از او شنيد جلادى به او فرستاد كه سرش را برگيرد و چون جلاد نزد او رفت و او را خبر داد كه براى چه آمده شيخ عطار او را گفت : تو پروردگار منى ، هر صورتى كه خواهى تصور كن و اگر خواهى مرا بكشى اين منم ، پس او را كشت . مؤلف آتشكده بر اين داستان داستانى ديگر افزوده و گفته است : گويند چون گردن او را زدند به دو دست سر خود را نگاه داشته ، به قدر نيم فرسنگ دويده ، تا آنجا كه الحال مرقد اوست رسيده ، همان روح پرفتوحش به آشيان عليين پرواز كرد . مؤلف بستان السياحة همين داستان را بازگو كرده است . نيز مؤلف آتشكده
هامش
( 1 ) - چاپ لكنهو 1292 ص 202 - 203