اوليا را آمدى سردار تو * زانكه هستى پيرو كردار تو
هم در اين باب در لسان الغيب چنين گويد :
من كتاب مظهر از حق گفتهام * وز لسان مصطفى بشنفتهام
اندرو گفتار لو كشف الغطاست * مدح و اوصاف علىالمرتضاست
ظلم بىحد كرد بر من آن فقيه * هست با شيطان درين معنى شبيه
بهر جورم كردهاى خلقان تو جمع * تا بسوزىام درين ميدان چو شمع
گفتهاى عطار اينجا رافضيست * پيرو اتباع اولاد عليست
پيش عطارست تفضيل على * كشتنى باشد درين صورت بلى
لعنت حق باد بر كذاب شوم * كو بما كرده به جمعى او هجوم
بر سر مسند براق تركمان * در چنين ظلمى گشاده او زبان
بر سر من كرده تركان اتفاق * تا بريزد خون كه دارد او نفاق
اى فقيه اينجا به من پيچيدهاى * فتوائى در خون من بنوشتهاى
قصد جان و مال و عرضم كردهاى * پارهء جانم ز من ببريدهاى
در بدر از دست تو افتادهام * در توكل دل به جانان دادهام
گرد عالم گشتهام از دست تو * گفتهام بيداديت را كو به كو
خط به خون دوستان بنوشتهاى * كلبهء احزانش ويران كردهاى
جمع گشتند خلق بهر قتل ما * جرم عطارست حب مرتضى
با من مسكين چها كردند خلق * خواستند تا تيغ رانندم به حلق
عاقبت ما را ز دست اين سگان * حق خلاصى داد از وهم و گمان
بغض حيدر سود نبود اى فقيه * آن زيان جانت باشد اى سفيه
تو ز بغض او بسوزى مظهرم * درد اين سوزش به محشر مىبرم
داد خواهم از تو آنجا پيش حق * غير ازين فردا نمىخواهم سبق
زان بسوزى مظهرم كان اسم اوست * غافل از سر خدا و ديد دوست