از لسان ما مگر گوشت كرست * يا مگر بابت ز اهل خيبرست
گفتهاى عطار اينجا رافضيست * پيرو اتباع اولاد عليست
رافضى را سوختن واجب بود * بو ترابى را چنين كى مىسزد
هركه سوى حيدر و اولاد اوست * قتل او در پيش ما اينجا نكوست
حب حيدر دارد و بغض عمر * مىكنيمش از جهان اينجا بدر
كى بود عطار را اين اعتقاد * لعنت حق بر سه و نيم و تو باد
بغض و ظلم و كين آن هر سهات * نصف ديگر آنكه دارى در نيت
حب حيدر دارد و بغض سگان * اين بود دين فريد الدين بدان
و نيز خطاب به او در لسان الغيب گويد :
سوختى عطار را از جور خويش * ساختى اعضاش را اين جاى ريش
هرچه بودش از قليل و از كثير * گفتهاى ظالم كه آن از وى بگير
اين يقين بر ما گذشت از جور تو * ماند تا روز ابد اين گفتگو
لعنتى بر خود نهادى در جهان * ماند از تو يادگار اين جاودان
بگذر از بغض على مرتضى * تا ز رنج هاويه يا بى شفا
هركه با آل على در آشتيست * همچو بوذر اندر اينجا متقيست
هركه با شاه ولايت آشناست * با فريد الدين درون يك عباست
دوستى احمد و حب على * مىدهد آئينه دل را جلى
و نيز در همان كتاب در همين باب گفته است :
خلق دنيا با من اينجا گه بدند * سنگ و چوب و خشت بر رويم زدند
من كشيدم جور از خلقان بسى * نه به درد من رسيد اينجا كسى
عاقبت سلطان غيبم مژده داد * گفت اى عطار داديمت مراد
چون خلاص از دست ظالم كردمت * خط آزادى و نصرت دادمت
كردمت آزاد اندر هر دو كون * چون نبودى پيش ما اينجا دو لون