باطن من بر طريق شاه بود * ظاهرم بر دين عباسى نمود
بعد از آن گفتم كه اى عطار حيف * كز جهان رفتى تو بىگفتار حيف
گفتم اين مظهر كه تا اهل يقين * خود بدانندم كه ره بردم به دين
در اشترنامه لاف مىزند كه پيامبر را در خواب ديده است و درين باب چنين گويد :
يك شبى در خواب ديدم روى او * عاشق و بيدل دويدم سوى او
دست من بگرفت آن شاه جهان * در دهان من فكند آب دهان
گفت اى عطار بر اسرار من * لايقى در ديدن انوار من
آنچه حق در جسم و جانت داده است * گنج مخفى در دلت بنهاده است
ما عيان كرديم آن گنج ترا * دستبردى دادم اين رنج ترا
اين بگفت و روى خود پنهان نمود * بعد از آن روى دلم با جان نمود
اين همه من زان محمد يافتم * زانكه سوى قرب او بشتافتم
گويا پس از آنكه مظهر العجائب را گفته است او را تكفير كرده و قصد جان او كردهاند و در اين باب در لسان الغيب گويد :
بر دلم باريست از خلقان چو كوه * درد بر دردم فزايد زين گروه
زانكه گويندم كه تو در پيش ما * واجب القتلى به حكم پيشوا
رو به حيدر كردهاى و آل او * خون تو خوردن بهست از آبجو
نيست رحمى بر چنين كس در جهان * كو بود اينجا محب خاندان
مظهر عطار مىسوزى به قهر * شربت زقوم مىنوشى چو زهر
مظهر عطار مدح مرتضى است * وندرو آيات و نعت مصطفى است
سپس باز در لسان الغيب خطاب به كسى كه مظهر العجائب او را سوخته است مىگويد :
اى به تقليد جهان درمانده تو * زار و سرگردان و ابتر مانده تو