مرا گفتا كه اى عطار مانده * ز سر عشق برخوردار مانده
بسى گفتى ز ما اينجا حقيقت * سپردى نزد ما راه شريعت
بسى اينجا رياضت يافتستى * كه تا عين سعادت يافتستى
بسى كردى تو تحصيل معانى * كه تا داديمت اين صاحبقرانى
كنون از عشق برخوردار مىباش * كه كردى سر ما اين جايگه فاش
ترا خواهند كشتن آخر كار * كه كردى فاش اينجا گاه اسرار
كسى كو راز ما گويد حقيقت * بنگذاريم او را در طبيعت
حقيقت گفت مقصود آن خود ديد * درين جا گه جفاى نيك و بد ديد
تو آن گفتى كه آن منصور گفته است * كه ديگر چون تو اين مشهور گفته است
هر آن كو كرد گستاخى در اين راز * بنگذاريم او را در جهان باز
كنون اين گفتهء عطار بنيوش * مشو يكذره از اسرار خاموش
در همين باب در لسان الغيب چنين گويد :
من لسان ذات پاك احمدم * بندهء مقبول ذات اوحدم
از لسان مرتضى گويم سخن * چون شدم زو كشف سر من لدن
لاف معنى و يقين سر دوست * مىزند عطار اين ميدان و گوست
اين كتاب مصطفى و مرتضى است * وندرو آيات و نعت مصطفى است
من نيم گويندهء گفتار او * او بگويد در لسان عطار گو
او بود در نطق گويايى من * او بود در عين بينايى من
تو بيا عطار را منكر مشو * راه عقبى خواهى اين راه را برو
رو به راه احمد مختار كن * حب فرزندانش با خود يار كن
دستگير تست حب آل او * قرعهء بخت تو دارد فال او
نيست راهى بهتر از راه نبى * ليك بايد رفت آن را چون على
تا شوى واقف ز سر كاف و نون * اهل معنى را تو باشى رهنمون