همچو نى بگداخته اعضاى من * رفته بود از كار سر تا پاى من
مادر از جانم طمع ببريده بود * در چنان حالم پدر هم ديده بود
جان خويشان جمله در درد و محن * ساختندى از براى من كفن
ناگهم ضعف غريبى در ربود * مادرم زان جامه پاره كرده بود
چون ز خود رفتم بزاريدم بسى * ديدم آخر خوش ببالينم كسى
گفت اى كودك نترسى زانكه من * همچو جان باشم ترا اندر بدن
مىكنم درد ترا اينك دوا * تو بگويى در جهان اسرار ما
من ترا حالى ببخشم از كرم * تا شوى در پيش دانا محترم
در جهان گفت تو گردد همچو در * بحر و برگردد از آن در جمله پر
بعد از آن ماليد دست خود به من * ز آن يداللّه خوانمش در انجمن
اندر آن حالت مرا اميد آن * تا شود آن شه به من اسمش عيان
گفت اى عطار خواهى نام من * گويمت تا تو بنوشى جام من
نام تو عطار و نام من عليست * هر كه دارد حب مى در جان و ليست
هستم اندر قرب حق از واصلان * خود مرا ميدان تو شاه مقبلان
اين بگفت و شد روان آن شاه زود * سوختم بر آتش عشقش چو عود
شد عرق بر من روان چون آب جوى * گشت پيدا در تن من رنگ و بوى
قرب صد سالست و كسرى زين سخن * كو نشسته در ميان جان من
چون مرا عطار خواند آن شاه جان * من شدم عطار در ملك جهان
من نيم گويندهء گفتار او * او بگويد در جهان عطار گو
خود مرا جانى ز جانان آمده * پيش من شاه و سليمان آمده
من ز راه مرگ رخ برتافتم * از دم عيسى دمى جان يافتم
خود مرا شاه ولايت پيش خواند * در مكان و آستان خويش خواند
در همين زمينه در لسان الغيب گويد :